تبليغاتX
خط خطي هاي آبجي سارا









عشقه واقعی

 

يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد . پل نزديك ماشين كه رسيد .پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد  و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است ". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله ، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد . او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.***

 

 

 

 پیرمرد و دخترک

فاصله دخترک 

تا پیرمرد 

یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آب نمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟  
- نه.
- مطمئنی؟  

- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.  
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید    و  به طرف دوستاش دوید، 

شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد ،کیفش رو باز کرد،

عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

 

 

 

  نقاب

مرد  گوشی را برداشت.به شماره  نگاه کرد آن را در گوش گذاشت .

زن از پشت خط گفت:سلام.وقت داری با هم حرف بزنیم؟

- سلام

و زیر چشمی به زن٬ که کنارش نشسته بود٬نگاه کرد :الان نه  .

- همسرت اون جاست؟

مرد دست دور گردن زن انداخت:آره.

- پس بعدن تماس می گیرم.خداحافظ.

- خوبه.خداحافظ.

گوشی را روی میز گذاشت.دست دور کمر زن انداخت. 

او را به طرف خودش کشید    :کجا بودیم عزیزم؟

زن با دو دست او را به عقب هل داد :کی بود؟   

- یکی از دوستام.

- پس چرا رنگت پرید؟

 - نه٬ نه.چیز خاصی نیست.

زن٬صورت نزدیک صورت او برد.

آهسته پرسید:همسرت بود؟

 

عجب آدمايي پيدا ميشن هاهاها

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 توسط خاله خانم و خان داداش | لينک ثابت |


بازم سلام

سلامی به تمام دوستای گلم .خیلی بیمعرفت شدمه مگه نه؟؟؟؟هی هی

باور کنید دیگه مثه سابق نمیتونم بیام نت وگرنه از خجالت همتون درمیومدم

خیلی دوستون دارم وهیچوقت فراموشتون نمیکنم ولی مشکلاته دیگه خواهـــــــــــــــر

سلامی به آبجی دنیای خودم سلامی به داداش فرشادم سلامی به ندا جون وخیلی های دیگه که نمیخوان یا شرایط طوری شده که نمیشه بیان نت . دلم واسه همتون تنگ شده مخصوصا واسه آبجی دنیام که یه روزی عزیز ترینو بهترین آبجی واسم بود و هست .بیشتر اوقات به عشق اون سیستمو روشن میکردم ولی الان حیف که نمیتونه بیاد .حق هم داره .هرکسی یه مشکلی داره ولی مینویسم به امید روزی که بیایو بهم بگی میمونم .بیایو بگی مشکلت حل شده و....

خیلی دوست دارم عزیزم

اگه حرفی هم زدمو ناراحتت کردم فقط به خاطر این بود که دوریت خیلی واسم سخته و باور اینکه بخوای تنهام بذاری عذاب میده  ولی چون دوست دارم تحمل میکنم و انتظار روزی رو میکشم که برگردی .هر پستی هم که میزنم مطمئن باش به امید اینه که یه کامنت از تو توش به ثبت برسه که بیای و بگی واسه همیشه کنارم میمونی  

از همه دوستای گلم که این مدت بهم سر میزدن ممنونم ازاین به بعد سعی میکنم ماهی یک بار پست بزنم تا بتونم به همتون سر بزنم و از خجالتتون دربیام

 

بریم سراغ داستانهای تکراریه خودمون

دسسسس دسسسسس

  

میگن مردا جنبه ندارن یعنی این!!!

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض كند

 

. مرا وادار كرد سیگار و مشروب را ترك كنم . لباس بهتر بپوشم ، قماربازی نكنم، در سهام سرمایه‌گذاری كنم و حتی مرا عادت داده كه به موسیقی كلاسیك گوش كنم و لذت ببرم ! دوستش گفت: اینها كه می‌گویی كه چیز بدی نیست ! مرد گفت: ولی حالا حس می‌كنم كه دیگر این زن در شان من نیست !

 

 

 

ریسمان پاره

 

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.

ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.

کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟ 

جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.

طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ، 

طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند.

سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت:

اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت طناب من کدام است ؟ 

ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم،
خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ...

مرد قبول کرد .

ابلیس خنده کنان گفت :

عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!

 

 

 

عشق پول چه میکنه!!!

بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد

همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد.

زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه .همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود.

تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين .بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت

پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود

پيتر گفت: خوبه… چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!!

(بابا زنای خارجی هم خیلی ریلکس هستن ها !!!!)

 

 

نامردی بیشتر مردها

پنج سال از ازدواجشان میگذشت و هنوز بچه دار نشده بودند آن شب قرار بود صبح فردا به آزمایشگاه بروند تا بفهمند کدامشان ایراد دارند.

مسعود با تردید پرسید:مینا اگر من مریض باشم چیکار میکنی؟

مینا پوزخندی زد:سوال داره؟خب معلومه پات وایمیستم!

پنج روز بعد وقتی مسعود به خونه اومد یادداشت مینا رو روی آینه دید:«مسعود جان مقصر  من هستم.......اگر دلت خواست من خانه مادرم هستم...بیا دنبالم..»

مسعود اما نرفت نه آن شب و نه هیچ وقت دیگر! و سه ماه پس از طلاق دادن مینا با دختر خاله زیبای خود مریم ازدواج کرد.

سال بعد وقتی مسعود و مریم به آزمایشگاه رفتند تا دلیل  بچه دار نشدنشان را بپرسند دکتر رو به مسعود گفت:«به خانم اولتان هم گفته بودم شما هرگز امکان پدر شدن را پیدا نمیکنید...»

مریم بین راه به خانه پدرش رفت و برای روز محضر با شوهرش قرار گذاشت اما مسعود نمیدانست چگونه به سراغ مینا برود....؟!!(عجب مرد پروووویه ها)

 

این دخمله خودمه

 

میدونم بعضیا نمیخونن ولی همین که سر میزنن واسم کافیه این داستانها رو همونطور که گفتم واسه خودمه که میذارم و کسایی هم که نظرشونو راجب پستام میگن لطف دارن و از همین جا ازشون تشکر میکنم

امیدورام سال جدید به معرفتمون افزوده بشه الهی آمین (هی هی هی)

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 توسط خاله خانم و خان داداش | لينک ثابت |


آخرین پست سال 87

سلام به همگی

این پستم با تمامه پستام فکر کنم فرق داشته باشه این پستمم به تقلید از پسته خورشید خانمه گله ولی با کمی تفاوت

خوب بریم سراغه آخرین پست سال 87

الانه تقریبا یک سال (3 ماه کم کنید هه هه) میشه که من تویه دنیای وبلاگ نویسی  اومدم هرچند قبلش هم بودم ولی با اسمه تنها اسمه وبمم غریب و تنها بود چون واقعا تنها بودم ولی اینبار که اومدم دوستایه خیلی خوبی پیدا کردم .فکر نمیکردم اینقدر باهاشون صمیمی بشم که دوری  از اونها حتی واسه یه روز هم اینقدر سخت باشه .وقتی اومدم خیلی داغون بودم واسه چیش  بماند ولی مربوط به همین یاهو بود هه بگذریم .

و اما دوستایه گلم :

اولین دوستی که با اومدن دوبارم پیدا کردم و باهاش تقریبا صمیمی شدم آریا بود یه پسر جنجالی اگه اسمه تنها یا اسمه وبمو عوض کردم فقط به خاطره اون بود  چون با بودنه همچین دوسته خوبی دیگه احساس تنهایی نمیکردمبا وجود اون تونستم از یاهو کاملا فاصله بگیرم و خاطره های بدم رو از یاهو فراموش کنم .پسره خیلی خوبیه و الانم به جمع متاهل ها پیوسته و زن ذلیل شده و دیگه نمیتونه سر بزنه هه هه خوشبخت بشی پسر .

 

بعد با آبجی دنیا آشنا شدم . یه دختر خوب و مهربون یه سنگ صبور .بیشتراتون میشناسینش خیلی گله.وقتی رفتم وبش ، بازدید کننده کم داشت ولی الانه ها ماشالله باید واسه دوست شدن وقت قبلی بگیریم هاهاها .

درسااااااااااااا کچلم یهو پرید وسط و التماس که با منم دوس شو ما هم کشته مرده رفیق گفتیم بچه است  گناه داره دلشو نشکونیم این بود که مجبوری قبول کردیم هه هه. با همین تیکه پروندنا کم کم باهم رفیق شدیم نمونه ای از یه دختره باحال و با مرام که تو دنیا مثلش کم گیر میاد خیلی خوشحالم همچین دختری یکی از دوستایه صمیمیه منه .

تو وبه آبجی دنیا با فرشادی آشنا شدم یه پسر عاشق و مهربون یه داداشه بوکسور فکر نمیکردم داداشه منم بشه و با منم مثه دنیا صمیمی بشه یه جور حسادت به دنیا که همچین داداشه گلی داره که اینقدر دوسش داره ولی الان خوشحالم که در کناره دنیا منم مثه اون دوس داره بوسسسس

 

 

بعد ها با بقیه بروبچ آشنا شدم .دوس دارم ماجرایه اشناییه خودمو با همه بگم ولی خوو حافظه ام ضعیفه پس اگه کسیو جا انداختم به بزرگواریه خودتون ببخشید .

به وبه آبجی فاطمه و داداش البرز و حمید (hrc)  تو یه روز رفتم نمیدونم چه طوری وبشونو پیدا کردم ولی فکر کنم از تویه فهرست وبلاگهایه بروز شده بود هر سه شون گل هستن و مهربون .و خیلی خیلی دوسشون دارم

 داداش مهرداد هم از ترسه اینکه آبجی فاطمه اشو ازش بگیرم با منم دوس شد هاهاها شوخی کردم بابا ، نزن . ولی خیلی خوشحالم که یه داداشه کوشولو مثه مهردادی دارم قربونت برم من

و اما داداش پدرام گل .یه روز آبجی دنیا خبر آورد که تو وبه گروهی آپ کرده .ما هم که فضول و همیشه مراقبه آبجی دنیا که با دوستانه ناباب نگرده رفتیم تعقیبش کردیمو دیدیم نه خداروشکر   وبه مثبتیه و خواهرانه گرام اندرونش پست میزنن ماهم واسه شلوغ کاری، زیادی دنیا جونو تحویل گرفتیم هاهاها این شد که پدرام فکر کنم  کامنتا رو خونده بودو از شیرین زبونیه این بنده حقیر خوشش اومد (چه کنیم دیگه ما متعلق به مردمیم هه هه)و ما رو به وبش دعوت کرد که از وجودمان فیض ببرد  ماهم کلاس گذاشتیمو نرفتیم هاهاها نه بابا وبشو خوو ذخیره کردم دیر شد تا بتونم کل وبشو بخونم بعد که رفتم جاتون خالی یه استقبالی کرد که هنوزم که هنوزه تو کف اون استقباله موندم هاهاها

داشت یادم می رفت نفر بعدی ندا جونممممممه .فکر کنم تویه وبه دنیا و تویه کامنتها موقعی که داشتیم واسه دنیا میترکوندیم آشنا شدیم  .قربونش برم  کاش عروسیت تابستون باشه تا بیشتر بتونی کنارمون باشی

نوبتی هم باشه نوبته داداش سعید ، که با بند پ یا همون پارتی وارد شد هاهاها فداش بشم داداش فرشادمو آورده بود که یوقت خدایی نکرده نکنه تحویلش نگیرم  (بخدا من اینجوری نیستم باور کنید  ) ما هم که رویه حرف داداشم حرف نمیزنم گفتم چشم و یه داداشه خوبو گل دیگه به اسم سعید پیدا کردم .(جو نگیرتت عکسه سرباز ندیدم اینو مجبوری گذاشتم هاهاها ) یه سرباز فراری هه هه شوخی کردم بابا ، یه سرباز مجاهد دس دس

داداش حمید هم به تقلید از پسر داییش (داداش سعید )اونو واسطه کردو داداشه گلم شد )شوخی کردم هه هه . هرچند، هنوز کامل باهاش آشنا نشدم آخه تو بد شرایطی این داداشیو پیدا کردم  ولی خوو بعدا باید برمو دقیق باهاش آشنا بشم

 نفر آخرو میگم و دیگه نمیگم باشه؟؟؟

داداش شاهین یا همون داداش مهدی واییییییی چشمتون روز بد نبینه یه روز داشتم تویه بلاگفا ولگردی میکردم (استغفرالله توبه ) که از با یه وبی برخورد کردم .به محض ورودم شهادتین رو خودنم هاهاها اینقدر وبش ترسناک بود که نگوو یه لحظه فکر کردم شبه جمعه است و من رفتم قبرستون هاهاها ولی خیلی وب باحال و ترسناکی بود آدم فکر میکرد رفته تو جهنم تا یه وب  هه هه ولی با این وجود نمیدونم چرا از عکساش خوشم میومد هرچند الان وبشو عوض کرده .خداروشکر(شاهین شوخی کردم ناراحت نشی ها ولی این وبه جدیدت خیلی قشنگه موفق باشی )

(الانه که بیاین بکشینم که چرا اینا رو گفتی خوو واسم جالب بود گفتم بخونید بد نیست)

البته دوستایه دیگه ای هم دارم مثه آبجی سارا (ساحل آرامش) .خورشید خانم ، داداش محسن ، تاتا جونم ،عاطفه جون (قدیمیترین دوست)،....  و خیلی های دیگه که الانه ممکنه  لینک نباشن خیلی خوشحالم که تو این 9 ماه (نکته کنکوری داره هاهاها) دوستایه گلی مثه شما پیدا کردم خیلی دوستون دارم خیلی اذیتتون کردم ولی هیچ وقت خاطره هایی رو که باهاتون داشتم رو فراموش نمیکنم

ساله 88 هم از راه داره میرسه ولی امیدورام این ساله جدید بهتر از ساله 87 باشه

عید رو پیشاپیش به همه تبریک میگم امیدورام ساله خوبی داشته باشید و خنده از رویه لباتون پاک نشه و تویه این سال به تمام آرزوهاتون برسید خداوندا بابته همه چیزایی که بهم دادی و تمام چیزایی که ازم گرفتی ممنونم چون میدونم هیچ کار تو بی حکمت نیست واسه همین واسه از دست دادنه اون چیزا اصلا ناراحت نیستم و بازم شکرت میکنم خدایا هیچ وقت تنهام نذار و کاری کن که همیشه وجودتو کنارم حس کنم دوست دارم خدا جون

 

مثل ماهي زنده
مثل سبزه زيبا
مثل سمنو شيرين
مثل سنبل خوشبو
مثل سيب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشيد
سال نو مبارک

 

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 توسط خاله خانم و خان داداش | لينک ثابت |


زیباترین چیز در دنیا

 

زیباترین چیز در دنیا

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به  عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد . خداوند با مهربانی نگاهی به  فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به  سرعت به سمت زمین رفت.

سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید ، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته  آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است.

سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.

 فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی  گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود .او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.

مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمدو از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.

زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباندوصدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد،ذوب شد.آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟

چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.

فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت  پرواز کرد.خداوند فرمود:

این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت  را باز میکند.

 

تا حالا شده توبه کنید ؟؟؟ من تاحالا توبه کردم احساسی که بعد از توبه به آدم دست میده خیلی ......... نمیدونم چه جوری توصیفش کنم یه احساس سبکی ولی توبه فقط به گفتن نیست پایداری در مقابله کاری که ترکش کرید  مهمترین چیزه امیدوارم تو زندگی هیچ وقت دست به کاری نزنید که نیاز به توبه داشته باشه

 

 

 

 

 

کوچه بی تو بی عبـــــــــــــــــوره

این کوچــــه چه سوتو کوره

یادته گفتی چه قدر  غمگین میخونی

تو بزن  شاد بزن تو هم میتونی

حالا این شاد

غمو با شادی بخونم

که دیگه بی تو

من، نه، شاد، نمیمونم

 

 

 

قلب شکسته

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟
گفت نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.
سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه رازدارش بود...

 

 

روايت است که حضرت رسول (ص) فرمودند هرکس که هر وقت اين دعا را بخواند چنان باشد که 360 حج کرده باشد و 360 ختم قرآن کرده باشد و 360 بنده آزاد کرده باشد و 360 دينار صدقه داده باشد و 360 اندوهگين را از غم رهائي بخشد  .چون حضرت رسول (ص) اين کلام را فرمود جبرئيل رسيد و گفت يا رسول الله هر بنده از بندگان خدا و هر امتي از امتان تو که اين دعا را در عمر خود يکبار بخواند يا محمد (ص) بحرمت و جلال خودم قسم او را 7 چيز بدهم.....

  

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387 توسط خاله خانم و خان داداش | لينک ثابت |


« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!

 چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

   آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم. ».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند..... سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:

« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!

 

 

                          خود را به که بسپارم

                                 وقتی که دلم تنگ است

                                         پیدا نکنم همدل

                          دلها همه از سنگ است

                               گویا که در این وادی

                                   از عشق نشانی نیست

                          گر هست یکی عاشق

                                  آلوده به صد رنگ است  

 

 

  

 
راننده کامیون!!

راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد، سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند.
بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را دراستکان چای راننده خاموش کرد. راننده به او چیزی نگفت.
دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد.
وقتی راننده بلند شد تاصورتحساب رستوران را پرداخت کند، نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد، ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود، نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچی جواب داد: از همه بدتر رانندگی بلد نبود، چون وقتی داشت می رفت دنده عقب، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت!!!

 

 

يكی‌ از بزرگان‌ عرب‌ كه‌ به‌ زشتی‌ چهره‌ و كريه‌منظری‌ معروف‌ بود، زنی‌ بسيار زيبا و خوش‌اخلاق‌ داشت‌. روزی‌ زن‌ به‌ او گفت‌: مطمئنم‌ كه‌ من‌ و تو هر دو اهل‌ بهشت‌ هستيم‌. گفت‌: از كجا می‌دانی‌؟ گفت‌: از آنجا كه‌ تو چهره‌ی‌ زيبای‌ مرا می‌بينی‌ و سپاس‌ می‌گويی‌ و من‌ چهره‌ی زشت‌ تو را می‌بينم‌ و صبر می‌كنم‌، و صابران‌ و شاكران‌ هر دو اهل‌ بهشت‌ هستند

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387 توسط خاله خانم و خان داداش | لينک ثابت |



Disigned By :KHan Dadash