X
تبلیغات
خط خطي هاي خاله سارا







خداحافظ واسه همیشه + داداش نوشت

سلام به تك تك دوستاي گل خودم

حالتون چطوره ؟؟؟

وااااااااااااااااااااااااااااااايييييييييييييييييييييييييييي

دلم براتون يهههههههههههههههه ذره شده بود

ميدونم الان ميگيد خاله سارا چقدر بيمعرفت شده

ولي مطمئنم بابت اين همه تاخير بهم حق ميديد   

متاهلي و هزار و يك دردسر .خواهـــــــــــــــر

اينقدر بهتون گفتم من شوهر نميخوام شوهر نميخوام هي در حق بنده دعاي خير كرديد اينم اخر عاقبته ما شد ديگه

حالا بي خاله شديد خوبه ؟؟؟؟هيششش

ديگه كي واستون قصه بگه هان ؟؟؟؟هان؟؟؟؟

اينقدر خون جگرم كرديد كه بلاخره سر به خونه شوهر گذاشتم  هاهاها

ترشيده بوديم راحت بوديم حالا بايد تمام حواصمون پي آقا بچه ها باشه هي هي هي

ميدونم همتون كفگير به دست داريد اين پستو ميخونيد

دالييييييييييييييييييييييييي

ولي بهتره دست نگه داريد

چون قصد ندارم بمونم

گريهههههههههههههههههههههههههههههه

اين پست اخريه كه ميزنم  واسه همين بهتره با دقت بخونيد

چون توش وصيت نامه امم هست به هركدومتون يه تيكه از وبم  ارث رسيده هاهاها

از اونجايي كه پسته اخره (جيغغغغغغغغغغغغغ داددددددددددددددد هوارررررررررررررررر گريهههههههههههههههههه)

ميخوام حسابي طولاني بنويسم كه هم بتونم با تك تكتون حرف بزنم هم ؟؟؟؟؟؟

هم ؟؟؟؟ بقيش به ذهنم نميرسه اصلا  بقيشو بيخيال  

خاله سارا داره واسه هميشه ميره

تو رو خدا گيساتونو نكشيد هي هي هي

خوب جدي باشيم ديگه : اهم اهم

فكر نميكردم اينجور بشه

قرار بود تا اخر عمر اين وبو فعال نگه دارم  با خودم ميگفتم اگه تنها هم نتونم دركنار همسرم  فعال نگهش ميدارم و تمام داستانهايي رو كه دارم رو توش ميذارم و بعد ميدمش به گل پسرم (عجب قدرت تخيلي داشتم هاهاها)

ولي مثل اينكه شرايط جوري شده كه بايد پست خداحافظي رو بزنم

تك تكتونو دوس دارم و فراموشتون نميكنم

اول از همه بايد بگم آبجي دنيا بخدا ميخواستم خبرت كنم ولي همه چي يهوويي شد

تا به خودم اومدم ديدم واه خاك به سرم آقا بچه ها كنارمونه هي هي هي

دنيا جونم من هيچ وقت فراموشت نكردمه و نميكنم  اين وبم فعال نگه داشته بودم به اميد روزي كه تو برگردي

ياد روزايي كه فقط منو تو بوديم دوتا آبجي جدا نشدني چه روزايي بود يادش بخير

اينقدر منتظرت موندم كه بلاخره مجبور شدم خودمم از نت برم

دوست دارم و هيچ وقت هم فراموشت نميكنم .اميدوارم كنكور قبول بشي و برگردي به نت

ولي حيف كه اگه بياي من ديگه نيستم .دلم برات يه ذره شدههههههههههههههههههه

وقت نيست كه بخوام تمام اطلاعاتي رو كه خواستي رو بهت بدم هي هي هي ولي اينو بدون كه آبجيت تا قبل از عيد  ميره خونه شوهر جيغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

دوست دارم يه دونه آبجي خودممممممممممممممممممممممممممممممممممم

نوبتي هم باشه نوبت داداش كوشولومه

نمونه اي از يك داداش كاملا واقعي

داداش مهرداد بهترين داداش دنيا واسم بودي.

خوبياتو هيچ وقت فراموش نميكنم. هميشه بهم دلداري دادي ازت خيلي خيلي ممنونم

اميدوارم توي اين مدت آبجي خوبي واست بوده باشم و جاي خالي آبجي رو كه نداشتي رو پر كرده باشم .نميدونم تا چه حد موفق بودم ولي اگه آبجي بدي هم بودم به بزرگواري خودت ببخش

ميخواستم زودتر از اين بهت سر بزنم و منتظرت نذارم چون من اگه جاي تو بودمو حدود يك ماه هيچ خبري ازت نميداشتم  اين وبو رو سرت خراب ميكردم هي هي هي (آبجي سارا خطرناك ميشود ) ولي نشد تا الان كه اومدم و متاسفانه پست آخر زدم . گريههههههههههههه

خيلي دلم ميخواست خبر عقد كنونتو بشنوم ولي مثل اينكه قسمت نيست بيشتر از اين توي نت بمونم

اميدوارم كنار خانم بچه ها خوشبخت خوشبخت بشي .بهترين ها رو واست آرزو ميكنم .سلام منم به مامان و خانم بچه ها حتما برسون .

و اما دوستاي قديمي و گل خودم

فاطيمااااااااااا جون - آقا البرز خودمون –آرتاي عزيزمممممممم.آبجي فاطمه و ندا جون .هرچند الان هر دوشون گير شوهر دارين  و هرزگاهي ميان نت .ممنونم كه هميشه كنارم بوديد و با دقت وبمو ميخونديد خيلي دوستون دارم  

خوشحالم كه دوستاي گلي مثل شما رو مدت زيادي كنار خودم داشتم  .

فاطيما جون از اينكه بعد رفتن دنيا هميشه كنارم بودي ازت ممنونم محبتاتو هيچ وقت فراموش نميكنم . آقا البرز تو هم پسر خيلي خوبي بودي هميشه عاشق عكسايي بودم كه ميگرفتي و توي وبت ميذاشتي . چيكار كنيم ديگه  .شمال نديده بوديم و با ديدن عكسايي كه ميگرفتي كلي ذوق ميكرديم هاهاها

آقا سجاد اميدوارم به آرزوت برسي و خوشبخت بشي  البته اگه به صلاحت هست .راستي خواهر زاده خيلي خوبي واسم بودي هي هي هي اينم 10 تا سكه طلا تقديم به تو.(وقت نشد اون 100 سكه طلا رو به خاطر رفاقت با دايي مهردادت بهت بدم هه هه هه)

آقا اميد (وبلاگ عكس ) اميدوارم توي كارات موفق موفق بشي . و به تمام چيزايي كه ميخواي برسي . از اونجايي كه بچه فعالي بودي مطمئنم با كمي سعيو تلاش به تمام چيزايي كه ميخواي دست پيدا ميكني

 و اما آقا اسماعيل . دوست خوبم  .ببين اينقدر بهت گفتم كه زودي به من بقيه جرياناتو بگو و اينقدر ادامه دار ننويس .هي ناز كرديو نگفتي كه بلاخره مجبور شدم از نت برم حالا خوب شد ؟؟؟؟ خيلي دوست داشتم كه بدونم بقيه جريان چي شدو و چه اتفاقي افتاد ولي متاسفانه بايد برم و وقتي ندارم كه بخوام بهتون سر بزنم

 نگار جون .فرناز و طيبه خانم و تمام دوستاي كه لينكشون هست و  الان وقت نيست اسم تك تكشونو بيارم و تمام دوستايي كه وقت نشد لينكشون كنم حتي كسايي كه الانه لينكشون حذف شده ممنونم كه منو به عنوان خاله خودتون پذيرفتيد و بهم سر ميزديد

هميشه سعي كردم  شاد نگهتون دارم و سعي كنم غمو غصه رو تا وقتي كه توي وبم هستيد فراموش كنيد سعي كردم  يه محيط شاد رو واسه همه فراهم كنم ولي الان مجبورم اينجا رو ترك كنم

دلم واسه تك تكتون تنگ ميشه ولي مجبور به رفتن هستم

اگه بديي از ما ديديد (كه فكر نميكنم. عجب  آدم پرويي هستم هاهاها  ) به بزرگواري خودتون ببخشيد .

ميدونم چند نفري هستن كه با وجود اينكه اين پستو ميخونن بازم در نبودم كامنت ميذارن (آبجي دنيا داداش مهرداد فاطيما جون و...) دلم براتون تنگ ميشه و مطمئن باشيد هيچ كدومتونو فراموش نميكنم حتي اگه تا اخر عمر نتونم بيام نت

خاله سارا واسه هميشه داره ميره و هيچ اميدي به برگشتش نيست حتي يك درصد

كنارتون روزاي خوب داشتم و از اينكه دوستاي گلي مثل شما رو داشتم به خودم افتخار ميكنم

اميدوارم خاله سارا رو هيچ وقت فراموش نكنيد خدا رو چه ديدي شايد يه روز اين وب توسط نوه ام فعال شد هاهاها سع كنيد اتفاقاي مهم زندگيتونو واسم بنويسيد و آدرس وبتون هيچ وقت عوض نشه قابل توجه فاطيما خانم و آقا البرز و آقا سجاد

دلم نميخواد خداحافظي كنم ولي هر اومدني يه رفتني داره با آرزوي سربلندي و موفقيت واسه تكتكتون همتونو به خدا ميسپارم

موفق باشيد

خدا نگهدار همتون

خاله سارا

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خوب من تنها دلیل موندنم تو نت همین یه آبجیمون بود

اونم که رفت

پس ما هم باید بریم

بچه ها حلالم کنید

خدانگهدار برای همیشه

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 توسط خاله خانم و خان داداش | لينک ثابت |


کفش های طلایی

تا کريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه کريسمس روز به روز بيشتر ميشد.


من هم به فروشگاه رفته بودم و براي پرداخت پول هدايايي که خريده بودم، در صف صندوق ايستاده بودم.
جلوي من دو بچه، پسري 5 ساله و دختري کوچکتر ايستاده بودند.
پسرک لباس مندرسي بر تن داشت، کفشهايش پاره شده بود و چند اسکناس را در دستهايش مي‏فشرد.
لباسهاي دخترک هم دست کمي از مال برادرش نداشت ولي يک جفت کفش نو در دست داشت.
وقتي به صندوق رسيديم، دخترک آهسته کفشها را روي پيشخوان گذاشت، چنان رفتار مي‏کرد که انگار گنجينه‏اي پر ارزش را در دست دارد.
صندوقدار قيمت کفشها را گفت: 6 دلار
پسرک پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت.
بعد رو کرد به خواهرش و گفت: فکر مي‏کنم بايد کفشها رو بگذاري سرجايش ...
دخترک با شنيدن اين حرف به شدت بغض کرد و با گريه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟
پسرک جواب داد: گريه نکن، شايد فردا بتوانيم پول کفشها را در بياوريم.
من که شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از کيفم بيرون آوردم و به صندوقدار دادم.
دخترک دو بازوي کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادي گفت: متشکرم خانم ... متشکرم خانم.
به طرفش خم شدم و پرسيدم: منظورت چي بود  که گفتي: پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟
پسرک جواب داد: مامان خيلي مريض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عيد کريسمس به بهشت بره!
دخترک ادامه داد: معلم ديني ما گفته که رنگ خيابانهاي بهشت طلائي است، به نظر شما اگر مامان با اين کفش هاي طلائي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه، خوشگل نميشه؟

چشمانم پر از اشک شد و در حالي که به چشمان دخترک نگاه ميکردم، گفتم: چرا عزيزم، حق با تو است مطمئنم که مامان شما با اين کفشها تو بهشت خيلي قشنگ مي‏شه

 

 

مرکز خرید شوهر

در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر وجود داشت که ۵ طبقه بود و دخترها به آنجا می رفتند و شوهری برای خود می گرفتند.
شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط می توانست یک بار از این مرکز خرید کند و به هر طبقه که می رفت دیگر نمی توانست به طبقه قبل برگردد.
روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتند. در طبقه اول نوشته بود این مردان شغل خوب و بچه های دوست داشتنی دارند دختری که تابلو را خوانده بود گفت از بی کاری بهتره ولی می خوام ببینم که بالاتری ها چی دارند؟
در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغل خوب با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند. دختر گفت هوم م م طبقه بالاتر چه جوریه؟
طبقه سوم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ای زیبا و درکارهای خانه هم کمک می کنند. دختر گفت واییی چه قدر وسوسه انگیز ولی بریم بالا تر ببینیم چه خبره؟
طبقه چهارم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه های دوست داشتنی، چهره ای زیبا، در کارهای خانه به همسر خود کمک می کنند و هدفی عالی در زندگی دارند.

 دختر: وای چه قدر خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه اخر باشه؟

پس رفتند به طبقه پنجم.
طبقه پنجم:

این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند. از اینکه به مرکز ما آمدید متشکریم روز خوبی را برای شما آرزو می کنیم.

 

 

 

فصول زندگی

مردي چهار پسر داشت. آنها را به ترتيب به سراغ درخت گلابي اي فرستاد که در فاصله اي دور از خانه شان روييده بود:
پسر اول در زمستان، دومي در بهار، سومي در تابستان و پسر چهارم در پاييز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه ديده بودند درخت را توصيف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتي بود، خميده و در هم پيچيده.
پسر دوم گفت: نه.. درختي پوشيده از جوانه بود و پر از اميد شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختي بود سرشار از شکوفه هاي زيبا و عطرآگين.. و باشکوهترين صحنه اي بود که تابه امروز ديده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغي بود پربار از ميوه ها.. پر از زندگي و زايش!
مرد لبخندي زد و گفت: همه شما درست گفتيد، اما هر يک از شما فقط يک فصل از زندگي درخت را ديده ايد! شما نميتوانيد درباره يک درخت يا يک انسان براساس يک فصل قضاوت کنيد: همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقي که از زندگيشان برمي آيد فقط در انتها نمايان ميشود، وقتي همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسليم شويد، اميد شکوفايي ” بهار” ، زيبايي “تابستان” و باروري “پاييز” را از کف داده ايد!


مبادا بگذاري درد و رنج يک فصل، زيبايي و شادي تمام فصلهاي ديگر را نابود کند!
زندگي را فقط با فصلهاي دشوارش نبين ؛در راههاي سخت پايداري کن: لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند!

 

 

رنگ آميزي جدول ها

شركتي در مناقصه پروژه رنگ زدن جدول هاي خيابان هاي شهر برنده شد. مديريت شركت تصميم گرفت چند نفر را كه بالاترين توانايي را داشته باشند استخدام كند. بنابراين از داوطلبان آزموني به عمل آورد. در اين آزمون به هر داوطلب يك سطل رنگ و يك قلم مو داده شد و از آنها خواسته شد در زمان مشخصي هر تعداد جدول را كه مي توانند رنگ كنند. در بين داوطلبان كسي بود كه توانست 5 برابر ديگران جدول ها را رنگ بزند. مدير شركت با خوشحالي او را به همراه چند نفر ديگر استخدام كرد. روز اول همه چيز خوب پيش رفت. روز دوم متوجه شدند كارگر برتر نسبت به روز اول افت كاري داشته است. روز سوم تعداد جدول هايي كه كارگر برتر رنگ زد كمتر از كارگران معمولي بود.
در پايان روز، رئيس شركت با ناراحتي به كارگر برتر گفت: «تو آنگونه كه در آزمون وانمود كردي كار نمي كني، حتي از كارگران ديكر نيز كمتر كار مي كني.»

كارگر با قيافه حق به جانب گفت: «روز اول سطل رنگ كنارم بود، اما حالا من كجا و سطل رنگ كجا!»

 

آخر نوشت سال ۸۸:   

( خاله سارا) : خوب بلاخره به آخر سال هم نزديك شديم . امسال كه واسه من نسبت به سالهاي قبل خيلي خوب بود.  

 ببينم عيد امسال چه جوره . ميگن سالي كه نكوست از بهارش پيداست .

آرزو ميكنم كه سال خوبي واسه تك تكتون باشه و توي اين سال  به آرزو هاتون برسيد .آروز میکنم دوستاي صميمي كه به دلايلي ديگه توي نت نيستند يه روزی برگردن .

اگه دختر بدي بودم  و با حرفام ناراحتتون كردم اميدورام به بزرگواري خودتون  منو ببخشيد . تك تكتونو دوست دارم و واسه تك تكتون آروزي خوشبختي ميكنم .اگه این مدت کم بهتون سر زدم ازتون عذر میخوام  ولی بعدا حتما جبران میکنم.

در آخر

ازتون میخوام واسه داداش مهردادم دعا کنید حالش خوب شه آخه مریض شده گریههههه

سال خوبی داشته باشید .با آرزوی موفقیت .خاله سارا

راستی واسه آپ کسیو وقت نکردم خبر کنم  

 

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 توسط خاله خانم و خان داداش | لينک ثابت |



Disigned By :خاله سارا