تبليغاتX
خط خطي هاي خاله سارا







روبان آبي

 سلام به تمام دوستاي گلم

ببخشيد. ميدونم اين پستمون دوماهي طول كشيد

ولي همونجور كه خودتونم ميدونيد هم محرم و صفر بود هم موقع امتحانات بچه ها

واسه همين نه وقتي واسه آپ كردن بود نه دلمون ميومد توي اين دوماه پستي بزنيم هرچند هنوزم ماه صفر تموم نشده ولي قرار بود بعد از اربعين يه پستي بزنيم .

از تمام دوستاي قديمي بابته اينكه هنوز كنارمون هستن و دوستاي جديد كه مارو قابل دونستنو لينكمون كردن تشكر ميكنيم .

خوب بهتره بريم سراغ داستانهاي اين پست :

روبان آبي

آموزگارى در نيويورک تصميم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شيوه جالبى قدردانى کند.
او دانش‌آموزان را يکى‌يکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.
آنگاه به سينه هر يک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلايى نوشته شده بود: «من آدم تاثيرگذارى هستم.»
سپس آموزگار تصميم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعريف کند تا ببيند اين کار از لحاظ پذيرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بيرون از مدرسه همين مراسم قدردانى را گسترش داده و نتايج کار را دنبال کنند و ببينند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از يک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمايند.
يکى از بچه‌ها به سراغ يکى از مديران جوان شرکتى که در نزديکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ريزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و يکى از روبان‌هاى آبى را به پيراهنش زد. و دو روبان ديگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام يک پروژه هستيم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بيرون برويد، کسى را پيدا کنيد و از او با نصب روبان آبى به سينه‌اش قدردانى کنيد.
مدير جوان چند ساعت بعد به دفتر رئيسش که به بدرفتارى با کارمندان زير دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صميمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسين می‌کند.
رئيس ابتدا خيلى متعجب شد. آنگاه مدير جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذيرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سينه‌اش بچسباند.
رئيس گفت: «البته که می‌پذيرم.» مدير جوان يکى از روبان‌هاى آبى را روى يقه کت رئيسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرين روبان را به او داد و گفت: لطفاً اين روبان اضافى را بگيريد و به همين ترتيب از فرد ديگرى قدردانى کنيد.
مدير جوان به رئيسش گفت پسر جوانى که اين روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام يک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند اين مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببينند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.
آن شب، رئيس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١٤ ساله‌اش نشست و به او گفت: امروز يک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد.
من دردفترم بودم که يکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسين می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد.
می‌توانى تصور کنی؟ او فکر می‌کند که من يک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سينه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود: «من آدم تاثيرگذارى هستم.»
رئيس ادامه داد: او به من يک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسيله آن از کس ديگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به اين فکر می‌کردم که اين روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.
مشغله کارى من بسيار زياد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آيم توجه زيادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زياد خوب نيستند و به خاطر اتاق خوابت که هميشه نامرتب و کثيف است، سر تو فرياد می‌کشم.
امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشينم و به تو بگويم که چقدر برايم عزيزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثيرگذار بوده‌اى.
تو در کنار مادرت، مهم‌ترين افراد در زندگى من هستيد. تو فرزند خيلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آنگاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گريه افتاد. نمی‌توانست جلوى گريه‌اش را بگيرد. تمام بدنش می‌لرزيد.
او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: «پدر، امشب قبل از اين که به خانه بيايى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برايتان توضيح دادم که چرا به زندگيم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشيد.»
من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابيديد، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برايتان اهميتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است.
پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پيدا کرد.
فردا که رئيس به اداره آمد، آدم ديگرى شده بود. او ديگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثيرگذار بوده‌اند.
مدير جوان به بسيارى از نوجوانان ديگر در برنامه‌ريزى شغلى کمک کرد. يکى از آن‌ها پسر رئيسش بود و هميشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثيرگذار بوده‌اند.
و به علاوه، بچه‌هاى کلاس، درس با ارزشى آموختند:
« انسان در هر شرايط و وضعيتى می‌تواند تاثيرگذار باشد.»

 

                                   

 

                       

 

پنج وارونه چه معنا دارد؟

خواهر کوچکم از من پرسید:

 من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت:

 روی دیوار و درختان دیده ام 

 باز هم خندیدم

گفت:دیروز خودم دیدم پسر همسایه  پنج وارونه  به مینو می داد.

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم

بعد ها وفتی سقف کوتاه،دلت را خم کرد بی گمان می فهمی:پنج وارونه چه معنا دارد؟

  

 

 

نجس ترین چیز دنیا

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و میخواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بدانداو را جانشین خودش میکند

وزیر هم عازم سفر میشود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این  نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود میشود .

در نزدیکی های شهر چوپانی را میبیند و به خود میگوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزیر میگوید من جواب را میدانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را میپذیرد چوپان هم میگوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی میشود که میخواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او میگوید تو میتوانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است

 تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من رابکش خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت و مقام و ثروت هم که شده قبول میکند و آن کار را انجام میدهد ،سپس چوپان به او میگوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به  خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر میکردی نجس ترین است بخوری

 

 منطق و قانون

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان،شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم.
دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388 توسط خاله خانم و خان داداش | لينک ثابت |


محرم

 

 

موسي (ع) و ابليس

رسول خدا (ص) فرمود: موسى (ع) در مكانى نشسته بود، ناگاه شيطان كه كلاه دراز و رنگارنگى بر سر داشت، نزد موسى (ع ) آمد و (به عنوان احترام موسى ) كلاهش را از سرش برداشت و در برابر موسى (ع ) ايستاد و سلام كرد. بين آن دو چنين گفتگو شد:
موسى: تو كيستى؟
ابليس: من شيطان هستم.
موسى: ابليس توهستى، خدا تو را دربه در و آواره كند.
ابليس: من نزد تو آمده ام، تا به خاطرمقامى كه در پيشگاه خدا دارى به تو سلام كنم.
موسى: اين كلاه چيست، كه بر سر دارى؟
ابليس: با رنگها و زرق و برق اين كلاه، دل مردم را مى ربايم.
موسى: به من از گناهى خبر بده كه هر گاه انسان مرتكب آن گردد، تو بر او مسلط گردى.
ابليس گفت: در سه مورد بر انسان مسلط مى شوم:
1- هنگامى كه او از خود راضى شود (و اعمال خود را بپسندد و خودبين باشد)؛
2- هنگامى كه او عملش را زياد تصور كند؛
3- هنگامى كه او گناهش را كوچك بشمرد.

 

 

 

خدايا از علي اصغر گذشتم

ز عباس و علي اكبر گذشتم

به راهت داده ام طفل رضيعم

خريدار بلاها را مطيعم

نگر يا رب طفل شير خواره

گلويش از جفا شد پاره پاره

روان خونش بسان ناودان است

در آغوشم چو صيد نيمه جان است


آبروی حسین به كهكشان می ارزد ، یك موی حسین بر دو جهان می ارزد ، گفتم كه بگو بهشت را قیمت چیست ، گفتا كه حسین بیش از آن می ارزد


 

پ.ن 1 :  فرا رسیدن ماح محرم ماه خون بازی سالار شهیدان امام حسین رو به همه دوستای گل و مسلمین ایران تسلیت عرض می کنیم.

پ.ن 2 : تو این ایام ما رو از یاد نبرید.

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 توسط خاله خانم و خان داداش | لينک ثابت |



Disigned By :خان داداش