|
|
|
|
يک روز يک پسر کوچولو که مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه: پدرجان! لطفا براي من بگين سياست يعني چي؟ پدرش فکري مي کنه و مي گه: بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سياست بشي. من حکومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي کنم مامانت دولت هست، چون کارهاي خونه رو اون اداره مي کنه. پسر کوچولو نصف شب با صداي برادر کوچکش فردا صبح باباش ازش مي پرسه: پسرم! فهميدي سياست چيست؟ پسر مي گه: بله پدر، ديشب فهميدم که سياست چي هست. سياست يعني اينکه حکومت، ترتيب ملت مستضعف و پابرهنه رو مي ده، در حالي که دولت به خواب عميقي فرو رفته و روشنفکر هر کاري مي کنه نمي تونه دولت رو بيدار کنه، در حالي که نسل آينده داره توي گه خودش دست و پا مي زنه .... نداشتن باور قلبی می خوام داستان کوهنوردی را بگویم که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود . او پس از سالها آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می دانست ، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود . شب بلندی ها کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید . همه جا سیاه بود . اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پو شانده بود همانطور که از کوه بالا می رفت ، چند قدم مانده به قله کوه ، پایش لیز خورد و از کوه پرت شد در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ي جاذبه او را در خود می گرفت همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم ، همه ي رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است . ناگهان احساس کرد که طناب دور کمرش محکم شد . بدنش میان زمین و آسمان معلق بود و طناب او را نگه داشته بود .و در این لحظه ي برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد: ((خدایا کمکم کن!)) ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد : (( از من چه می خواهی ؟)) - ای خدا نجاتم بده ! واقعا با ور داری که من می توانم تو را نجات بدهم ؟ - البته که باور دارم اگر باور داری طنابی را که به کمر بسته ای پاره کن یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد ! گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را که مرده بود پیدا کردند . بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود و اویک متر از زمین فاصله نداشت ..............
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت یک شب سرد زمستانی آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند. پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.» همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟» پیرزن جواب داد: «بفرمایید.» - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ » پیرزن جواب داد: (( منتظر دندانهــــــا ارزش دعا با فرارسيدن يکي از جشنهاي مقدس در هند زني فقير که شوهرش فلج بودبه 3 فرزند گرسنه اش زن فقط چيزهايي را که براي جشن احتياج داشت برداشت و با چشماني اشکبار از مرد فروشنده تشکر کرد ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت
زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد 15سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد. صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود. کشیش گفت زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد. کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟ زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه! جان در یک کتابخانه مرکزی فلوریدا کتابی که در آن یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد یافت دست خطی لطیف که حکایت از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب دست خط را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت." . بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود.
سلام به همگی دوستای گلم چه دختر چه پسر ممنونم از همتون که به وبلاگ من سر می زنید راستی تا یادم نرفته من این قسمت رو فقط به خاطر سیما و مانی جون نوشتم از شون تشکر می کنم که منو به این بازی دعوت کردن مثله اینکه روال این بازی اینطوری خوب بریم سر بازی اول چیزایی که بدم میاد 1- از دروغ 2- بد قولی 3- کله پاچه و میگو 4- محبت زیادی خانوادم 5- شکست تویه عشق و عاشقی 6- مشکلات 7- سر کار گذاشتن 8- عشق یه طرفه 9- هوای گرم اینجا 10- انتظار حالا چیزایی که خوشم میاد: 1- ترانه رپ مخصوصا باحالاش 2- صداقت 3- خواب صبح (مهم) 4- وبلاگم 5-فیلم تخیلی و ژاپنی و هندی 6- مسافرت 7- شنیدن خبری که چند ماهه منتظرشم 8-معرق کاری 9- هدیه گرفتن مخصوصا اگه گل باشه 10- دیدن پسرایی که موهاشونو سیخ سیخ میکنن (البته فقط نگاه) راستشو بخواین من نمی دونم کیا رو به این بازی دعوت کنم واسه خاطر همین یه تصمیمی گرفتم ببه همه بگم هر کی این پسته منو خوند به این بازی دعوته پس اسم نمی یارم چون خیلی زیاد هستین چه تویه وبلاگتون چه تویه قسمت نظراتم می تونید بنویسید خوب دیگه واسه اولین باری که تویه وبلاگم مینویسم فکر کنم خیلی حرف زده باشم همتونو دوست دارم اگه دیر به وبلاگتون میام واسه خاطر مشکلاتیه که برام پیش اومده قربونه همگی فعلا بای بای
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت |