تبليغاتX
خط خطي هاي خاله سارا









بهترین راه حل

 

يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت

 تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند بلند با هم حرف مي زدند ، هر چيزي كه در خيابان افتاده بود را شوت مي كردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم كه به سن شما بودم همين كار را مي كردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بيائيد اينجا و همين كارها را بكنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟
بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فكر مي كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كورخوندي. ما نيستيم.»

و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.

 

شرط عاشقی

دختر جوانی بود که از زیبایی زیادی بهرمند بود و نامزدی داشت که بی نهایت او را دوست داشت.

 اما از بخت بد این دختر ، چند روز قبل از عروسی ، او مبتلا به بیماری آبله شد و در بستر بیماری افتاد.

نامزدش هر روز به عیادت او می رفت . دختر از درد نازیبا شدن می نالید و نامزدش از درد چشم.

آبله تمام صورت دختر را پوشاند و نامزدش کماکان به دیدنش می آمد . اما با عصا . و همچنان از درد چشم می نالید .

دختر ، نگران صورتش بود که آبله آن را از شکل انداخته بود . موعد عروسی فرا رسید

دختر در کنار مردی نشست که حالا دیگر کاملا کور شده بود .

مردم میگفتند:  چه خوب ! عروس نازیبا ،  همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

 20 سال بعد از ازدواج  ، زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند

مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

 

 

 

به چشمانت بياموز كه هر كس ارزش ديدن ندارد

 

به دستانت بياموز كه هر گل ارزش چيدن ندارد

به قلب خود بياموز كه هر كس كنج اون جايي ندارد

 

 

 

عشق خزندگان

شخصی دیوار خانه اش را برای ترمیم خراب میکرد ، خانه های ژاپنی دارای فضای خالی بین دیوارهای چوبی هستند ،این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است . دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد ، وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ سه  سال پیش هنگام نصب قاب کوبیده شده بود!!!

چه اتفاقی افتاده ؟

مارمولک 3 سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!! در یک قسمت تاریک بدون حرکت .

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است .

متحیر از این مسئله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد

تو این مدت چیکار میکرده ؟ و چگونه و چی میخورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه میکرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد !!!

 

مرد شدیدا منقلب شد. 3 سال مراقبت ، چه عشقی ! چه عشق قشنگی !!!

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 توسط خاله خانم و خان داداش | لينک ثابت |


عشق واقعی

روزي روزگاري در اين كره خاكي يه زوج نسبتاً سرد و بي روح با هم زندگي مي كردند . هر دو از اين زندگي خسته شده بودند اما مشكلات آنقدر زياد بود كه نمي تونستند به طلاق فكر كنن و ترجيح مي دادند كه همديگر رو تحمل كنند

 

يك شب كه الكس خيلي دلش گرفته بود كمي از يخ خودش آب كرد در نهايت شرم و خجالت به ليزا ابراز علاقه كرد و ليزا مثل يك تيكه يخ هيچ عكس العملي از خودش نشون نداد ..سالها گذشت و اين زندگي ادامه داشت..تعجب الكس بر اين بود كه چرا همسرش حرف طلاق را نمي زند ....

 روزي كه مرد همسايه داشت از عشق همسرش و اينكه چقدر به هم علاقه دارند حرف مي زد ميگفت كه من حتي اگر فلج هم شوم زنم كنارم مي مونه و تا اخر عمر از من پرستاري مي كنه ..جرقه اي در ذهن الكس زده ميشه و اداي آدمهاي فلج رو در میاره تا همسرش ازش طلاق بگيره )

با همكاري دكتر خانوادگيسعي مي كنه همسرش رو نا اميد كنه .يه روز صبح الكس اصلا قادر به حركت نبود ! ليزا هم كنار او خواب بود ..وقتي كه الكس همسرش رو صدا زد كه كمكش كنه چون نمي توه راه بره ..ليزا مثل همون يك تيكه يخ در حال آب شدن بود ..تمام احساسي كه اون سالها در دلش داشت منفجر ميشه و مي خواد كه به سرعت الكس رو به بيمارستان برسونه اما الكس درکمال نا باوری  ميگه كه دكتر خانوادگي بياد بهتره ..با شور و احساس به قليان افتاده اي كه از همسرش ديد مطمئن شد كه ليزا هيچ وقت اونو تنها نميذاره.وقتي حقيقت رو به ليزا گفت از خوشحاليالكس رو با شدت بغل كرد و از اينكه اون سالمه خوشحال بود ..الكس خيلي نكات مخفي زندگي خودش رافهميد....فهميد كه هر كاري راهي داره و نبايد در زندگي منتظر شروع احساس كسي ماند ... حالا بشنويد از زندگي زوج همسايه خوشبخت!..بعد از فرو ريختن آوار ثروت مرد همسايه بر اثر ولخرجي زياد.ديگر پولي براي خرج كردن نداشت و به همين ميزان محبت زنش كمتر و كمتر ميشد .انگار با پول محبت خرج ميكرد .اين زندگي رو به سستي نهاد و زن پرمحبت گذشته حالا ديگر نبود

.. .چند ماه بعد صداي همههمه اي از خونه همسايه به گوش رسيد ..ماموران پليس مشغول كنكاش در مورد جسد مردي بودند كه بر اثر تزريق زياد مرده بود !
نكته اخلاقي : شايد بعضي وقتها مرغ همسايه غاز باشد اماهميشه نيست !!! !

 

پ ن : بچه های عزیز این داستانو یکی از بهترین دوستانم نوشته میخواستم اسمشو بذارم ولی فکر میکرد دارم با این حرفم بهش تیکه میندازم 

 بهر حال جا داره بابت این داستان قشنگش همین جا تشکر کنم دستت درد نکنه عزیزم )

 

 

 

 

تقدیر از کارخوب و بد

دو دوست در بیابان در حرکت بودند در میانه راه بر سر موضوعی به مشاجره پرداختند در این میان یکی از آن دو دوست بر صورت دیگری سیلی زد . آنکه بر صورتش سیلی  خورده بود ناراحت شد اما چیزی نگفتتنها بر روی شنها نوشت : امروز بهترین دوستم بر صورتم سیلی زد

آنها به رفتن ادامه دادند تا به یک واحه رسیدند و تصمیم گرفتند تنی به آب بزنند

آنکه به صورتش سیلی خورده بود به درون آب پرید اما نزدیک بود غرق شود . دوستش فوری خود را در آب پرتاب کرد و او را نجات داد وقتی از آب بیرون آمدند آنکه نجات یافته بود بر روی سنگی حک کرد

 امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد

دوستش از او پرسید :چرا وقتی به تو را ناراحت کردم بر شنها نوشتی اما اینبار که زندگیت را نجات دادم بر سنگ؟

او در جواب گفت وقتی کسی ما را می رنجاند باید آن را بر شن نوشت تا بادهای بخشش و گذشت آن را پراکنده کنند

اما وقتی کسی کار نیکی برایمان  انجام می دهد باید بر سنگ حک کرد تا هیچ بادی نتواند آنرا پاک کند

یاد بگیر دردهایت را بر شن و شادیهایت را بر سنگ حک کنی

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 توسط خاله خانم و خان داداش | لينک ثابت |



Disigned By :KHan Dadash