|
|
|
|
يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند بلند با هم حرف مي زدند و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد. شرط عاشقی دختر جوانی بود که از زیبایی زیادی بهرمند بود اما از بخت بد این دختر ، چند روز قبل از عروسی ، او مبتلا به بیماری آبله شد و در بستر بیماری افتاد نامزدش هر روز به عیادت او می رفت آبله تمام صورت دختر را پوشاند و نامزدش کماکان به دیدنش می آمد دختر ، نگران صورتش بود که آبله آن را از شکل انداخته بود . موعد عروسی فرا رسید دختر در کنار مردی نشست که حالا دیگر کاملا کور شده بود . مردم میگفتند 20 سال بعد از ازدواج مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم". به قلب خود بياموز كه هر كس كنج اون جايي ندارد عشق خزندگان شخصی دیوار خانه اش را برای ترمیم خراب میکرد چه اتفاقی افتاده ؟ مارمولک 3 سال در چنین موقعیتی زنده مانده! چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است . متحیر از این مسئله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد تو این مدت چیکار میکرده ؟ و چگونه و چی میخورده ؟ همانطور که به مارمولک نگاه میکرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد !!! مرد شدیدا منقلب شد. ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت روزي روزگاري در اين كره خاكي يه زوج نسبتاً سرد و بي روح با هم زندگي مي كردند . هر دو از اين زندگي خسته شده بودند اما مشكلات آنقدر زياد بود كه نمي تونستند به طلاق فكر كنن و ترجيح مي دادند كه همديگر رو تحمل كنند يك شب كه الكس خيلي دلش گرفته بود كمي از يخ خودش آب كرد در نهايت شرم و خجالت به ليزا ابراز علاقه كرد و ليزا مثل يك تيكه يخ هيچ عكس العملي از خودش نشون نداد ..سالها گذشت و اين زندگي ادامه داشت..تعجب الكس بر اين بود كه چرا همسرش حرف طلاق را نمي زند .... روزي كه مرد همسايه داشت از عشق همسرش .. . پ ن : بچه های عزیز این داستانو یکی از بهترین دوستانم نوشته میخواستم اسمشو بذارم ولی فکر میکرد دارم با این حرفم بهش تیکه میندازم بهر حال جا داره بابت این داستان قشنگش همین جا تشکر کنم دستت درد نکنه عزیزم ) تقدیر از کارخوب و بد دو دوست در بیابان در حرکت بودند در میانه راه بر سر موضوعی به مشاجره پرداختند در این میان یکی از آن دو دوست بر صورت دیگری سیلی زد . آنها به رفتن ادامه دادند تا به یک واحه رسیدند و تصمیم گرفتند تنی به آب بزنند آنکه به صورتش سیلی خورده بود به درون آب پرید اما نزدیک بود غرق شود . دوستش فوری خود را در آب پرتاب کرد و او را نجات داد امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد دوستش از او پرسید : او در جواب گفت وقتی کسی ما را می رنجاند باید آن را بر شن نوشت تا بادهای بخشش و گذشت آن را پراکنده کنند اما وقتی کسی کار نیکی برایمان انجام می دهد باید بر سنگ حک کرد تا هیچ بادی نتواند آنرا پاک کند یاد بگیر دردهایت را بر شن و شادیهایت را بر سنگ حک کنی ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت |