تبليغاتX
خط خطي هاي خاله سارا









مادر من دوستت دارم

شبي ، پسري نزد مادرش كه در آشپزخانه در حال پختن شام بود ، رفت و يك برگه كاغذ را به او داد . مادر دست هايش را با حوله اي تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند  . پسرش با خط بچه گانه نوشته بود :

صورتحساب :

 كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار

مرتب كردن اتاق خوابم   1 دلار

مراقبت از برادر كوچكم  3 دلار

بيرون بردن سطل زباله      2 دلار

نمره ي رياضي خوبي كه امروز گرفتم   6 دلار

جمع بدهي شما به من :        17 دلار

مادر لحظه اي به چشمان منتظر پسر نگاهي كرد ، سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب فرزندش اين عبارت را نوشت :

بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي       هيچ

بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و دعا كردم      هيچ

براي تمام زحماتي كه در اين سال ها كشيدم تا تو بزرگ شوي     هيچ

بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازي هايت                                هيچ

 

و اگر همه ي اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه ي عشق به تو هيچ است .

 

 

وقتي كه پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه مي كرد ، گفت : « مامان دوستت دارم ». آنگاه قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلا به طور كامل پرداخت شده

  

 

سم

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهرش رفت ولی هرگز نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم بحث می کردند. عاقبت یک روز نزد داروساز رفت که دوست صمیمی پدرش بود  و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد !داروساز اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود ،همه به او شک خواهند کرد ، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مهربانی و مدارا کند تا کسی به او شک نکند . دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن در غذای مادر شوهر میریخت و با مهربانی به او میداد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس ،اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : آقای دکتر دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم . حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمیخواهد بمیرد ،خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند . داروساز لبخندی زد و گفت : دختر نگران نباش آن معجونی که به تو دادم سم نبود ، بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت |


سـلام خدا جـــون

خیلی دوست دارم دلم میخواد داد بزنــم بگم خدایه من خیـــلی دوســـــــــت دارم مثله همیشه دلم برات تنگ شده

الان دیگه میخوام بشم همون دختر پارسالی همون دختری که همه اونو به عنوان یه دختره شاد شاد میدونستن و واسه فراموش کردنه غصه هاشون میومدن کنارش و میفهمیدن دنیا خوبی هایی هم داره ولی اونا چشماشونو بستن نه این دختری که الان همش از نا امیدی صحبت میکنه .

الان دلم میخواد پر بکشم بیام کنارت . من از دنیا هیچی نمیخوام

به این دنیا هم  اصلا وابسته نیستم همیشه هم گفتم هر وقت بخوای من حاضرم بیام ولی دلم میخواد موقعی منو پیش خودت ببری که ازم راضی باشی  خدا جون خیلی دوست دارم با تمام وجودم میپرستمت کاش زودی از من راضی باشی تا بیام پیشت

ولی الان خدا ازت میخوام اگه یه لحظه ازت غافل شدمو تو شرایطی قرار گرفتم که با کارارم تو رو به خشم آوردم دوست دارم قبل از این کارم اصلا تویه این دنیا نباشم چون طاقت قهر تو رو ندارم  میخوام بازم احساس کنم کنارمی و تنهام نمیذاری اون موقعیت هایی رو واسم بوجود بیاری که از تعجب صورتم مثله علامت سوال میشد واسه راضی بودنه تو دوست دارم هر کاری کنم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم خیلی دوست دارم فقط میخوام کمکم کنی و هیچ وقت تنهام نذاری

از طرف یه بنده

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت |


من اومدم

سلام به همه بچه ها

از تمامی کسایی که از من خواستن برگردم ممنونم نمیخواستم با رفتنم کسیو ناراحت کنم بلکه میخواستم با رفتنم به بقیه آرامش بدم

فکر نمیکردم دیگه انگیزه ای واسه نوشتن داشته باشم ولی وقتی دوستای گلی مثله شما رو دارم که تو ناراحتی هام هم تنهام نمیذارین چرا بیخودی خودمو ازشون دور نگه دارم بیخیاله هرچی غم و نگرانیه اصلا همین ناراحتیهاست که زندگی رو شیرین میکنه و باعث میشه آدم ارزشه لحظه هاشو بیشتر بدونه پس این آپو تقدیم میکنم به تمامی دوستان مخصوصا  آبجی درساااا و داداش فرشاد که وبلاگشونو واسه برگشتم تعطیل کردن  همچنین آبجی دنیا با تحدیداته مرگبارش

 

از داداش مهدی (شبهای شیراز) ، ندا جون ، غریبه، آبجی شیوا ، جوجو و بقیه کسایی که یادم نیست هم تشکر میکنم امیدوارم بتونم یه روز محبتتونو جبران کنم

 خیلی خوشحالم که دوستای گلی مثله شما رو دارم

به قوله آبجی دنیا زندگی به همه دردسراش می ارزه

 

 

نوبتی هم باشه نوبته داستانه 3....2....1

 

قصاب و سگ ...

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .

 

گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.

قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد:چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش رو فراموش می کنه !!!

 

مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود ;چیزی که شما اون رو بی ارزش می دونید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمته .

پس سعی کنیم قدر داشته های خودمون رو بدونیم . 

 

 

عینه خیالتم نیست

 دوست نداشته باشم

دیگه با دیدنه تو حسی نداشته باشم

 عین خیالتم نیست بدونه تو بمیرم

دیگه واسه همیشه سراغتم نگیرم

عینه خیالتم نیست یکی هنوز منتظره

یکی با دوتا چشم خیس هنوز نگاهش به دره

 

  

 

 

سه دعا كه به هدر رفت

خداوند به يكى از پيامبران بنى اسرائيل وحى كرد كه مردى از امت او سه دعايش نزد من مستجاب است . پيامبر آن مرد را از اين مطلب آگاه ساخت . مرد نيز پيش همسر خود رفت جريان را به وى نقل كرد زن اصرار كرد كه يكى از دعاها را درباره ايشان انجام دهد. مرد هم پذيرفت .

آنگاه زن گفت از خدا بخواه من از زيباترين زنان باشم .

مرد دعا كرد زن زيباترين زمان خود گشت. چندان نگذشت شديدا مورد توجه پادشاهان هواپرست و جوانان ثروتمند و عياش قرار گرفت .

به شوهر پير و فقير خود اعتنا نمى كرد و روش ناسازگارى و بدرفتارى را به همسرش در پيش گرفت.

مرد مدتى با او مدارا نمود هنگامى كه ديد روز به روز اخلاق او بدتر مى شود ديگر رفتارش قابل تحمل نيست ، دعا كرد خداوند او را به صورت سگى درآورد و دعا مستجاب شد... پس از اين ماجرا فرزندان آن زن دور پدر جمع شده گريه و ناله كردند و اظهار مى داشتند مردم ما را سرزنش مى كنند كه مادرمان به صورتى سگى در آمده و از پدر خواستند مادرشان بصورت اوليه بازگردد و مرد نيز دعا كرد. زن به حال اول بازگشت . و بدين گونه سه دعاى مستجاب آن مرد هدر رفت .

  

 

زندگی چون دود سیگاریست بی مقصد ..........  رهی دارد بسوزد همچو کبریتی ........که عمر کوتهی دارد    ............ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

 

 

 

در آخر:

این گل تقدیم به آبجی درساااااا ی خودم ، داداش فرشادی و آبجی دنیای گلم  و تمامی بچه های بلاگفا

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت |


انتخاب وارث

 

مردي پس از عمري تلاش و كوشش ثروت كلاني به دست مي آورد و اقدام به تاسيس يك شركت تجاري بزرگ مي كند . اما همين كه سن و سالي از او مي گذرد ، نگران ثروت و آينده ي شركت خود مي شود، چون در دنيا فرزندي نداشت و به جز سه برادر زاده ي جوان خود فك و فاميل نزديكي نداشت .
روزي او سه برادر زاده اش را فرا مي خواند : « من مشكلي دارم كه هر يك از شما قادر به حل آن به بهترين وجه ممكن باشد صاحب ثروت من خواهد شد . »
سپس به هر يك از آن ها مقداري مساوي پول مي دهد و مي گويد: « با اين پول چيزي بخريد كه دفتر كار مرا كاملا پر كند . بيشتر از پولي هم كه بهتان داده ام نبايد خرج كنيد . در ضمن ، يادتان نرود كه تا غروب آفتاب برگرديد . »


در تمام طول روز هر يك از برادر زاده ها به طور جداگانه مي كوشند تا بر طبق دستورات عموي خود عمل كنند . سرانجام ، عصر هر سه پيش عموي خود باز مي گردند .
برادر زاده ي اولي چند كيسه ي بزرگ ، به درون دفتر كار عمويش هل مي دهد و محتويات آن را كه پر از اسفنج بود بيرون مي كشد . فضاي اتاق پس از خالي شدن همه ي كيسه ها پر مي شود

 برادر زاده ي دومي پس از تميز شدن دفتر كار ، دسته دسته ، بادكنك هاي پر شده از گاز هليوم مي آورد و در دفتر كار قرار مي دهد ، به صورتي كه بهتر و بيشتر از اسفنج فضاي اتاق را پر ميكند .
برادر زاده ي سومي ساكت و نااميد كناري مي ايستد ، عمويش رو به او كرده و مي پرسد : « خوب ، ببينم ، تو چه آوردي ؟ »
برادر زاده ي سومي جواب مي دهد : « عمو ، من نصف پولي را كه به من داده بودي به خانواده اي دادم كه ديشب خانه اشان آتش گرفته بود . بعدش هم باقيمانده ي پول را به مركز حمايت از جواناني دادم كه در راه به آن برخوردم .
با پول كمي كه برايم باقي مانده بود اين شمع و كبريت را خريدم .»
برادر زاده ي سومي شمع را روشن كرد و نور درخشان آن همه ي اتاق را در بر مي گيرد .
عموي پيرمرد و مهربان در مي يابد كه شريف ترين فرد خانواده اش در مقابلش ايستاده است . او اين برادر زاده را به خاطر استفاده بهتر از هديه ي خود ستايش و تمجيد مي كند و ورود او را به شركت تجاري خود خوش آمد مي گويد .

 

 

 

 نجار باز نشسته

نجار مسنی که در شرف بازنشسنگی بود ، به رئیسش گفت: که قصد دارد که کار ساختن خانه را کنار بگذارد و باقی زندگی را در محیطی آسوده در کنار خانواده اش سپری کند .رئیس بسیار متاسف شد از اینکه میدید کارمند خوبی را از دست میدهد . به او پیشنهاد کرد که فقط یک خانه دیگر با سلیقه خودش به عنوان آخرین کارش بسازد . نجار با دلی ناراضی پذیرفت .او آخرین خانه را با بیحوصلگی و ابزاری نامرغوب بدون استفاده از مهارت هایی که داشت به اتمام رساند ،وقتی ساختن خانه تمام شد ،رئیس کلید خانه را به نجار تقدیم کرد و گفت این خانه هدیه من به تو است !!! نجار در نهایت بهت و ناباوری با خود گفت : چه حیف !اگر میدانستم که قرار است این خانه مال خودم باشد آن را بهتر می ساختم .

« ما نجار خانه زندگی مان هستیم . نگاه ما و تصمیماتی که در امروز میگیریم ،خانه فردای ما را می سازد .»

 

 

 

 

 

 

     Some time it is hard to put feeling in to words    

  گاه بیان احساسات دشوار است

   But I want you to know  

  ولی میخواهم بدانی

   How you wffect me    

  که تا چه حد دوستت دارم

 

 

 

 

  

تکه سنگ

یک پادشاه که خیلی عاقل و با کمال بود میخواد مردم تحت حکومتش رو امتحان کنه . صبح زود با لباس مبدل میاد توی آبادی و یه تکه سنگ بزرگ رو میذاره وسط راهی که محل عبور و مرور مردم بوده خودشم میره یه گوشه و تماشا میکنه .

میبینه بازرگانان و کسبه و بعضی مردم میان و اون تکه سنگ رو میبینن و چندتا  هم غر  به حکومت و بی درایت بودن مامورین می زنن  و بی تفاوت میرن

یکی دستش رو بلند نمیکنه و حداقل اون سنگ رو تکون بده یکی میگفت : عجب آبادیه ! چه قدر بی در و پیکره ! هیچ نظمی اینجا نیست .

یکی دیگه میگفته: چه حاکم بی لیاقتی داره ! چرا کسی مسئول نیست؟

خلاصه اش این میشه که تا غروب اون تکه سنگ سد معبر میکنه و همه به جز حرف و غر کاری نمیکنن

پادشاه فقط تاسف می خوره و از همون جا به مردم نگاه میکنه که میبینه یه کشاورز که خسته از کار روزانه اش می خواسته به خونه بره با اون سنگ مواجه میشه . به اطرافش نگاه میکنه و آستین بالا میزنه و با یک حرکت سنگ رو به کناری می کشه . بر میگرده میبینه یه کیسه پر از زر و طلا زیر اون سنگ بوده که کنارش یه نوشته قرار داشته . نوشته رو میده به یه آدم با سواد تا بفهمه اون کیسه پر از طلا مال کیه ؟ رویه تکه کاغذ نوشته شده بود که « هر سد و مانعی میتواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.»

 

 

  

 

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت |


قورباغه های ایرانی

روزی کشور انگلستان اقدام به واردات قورباغه می‌کند و یک شرکت ایرانی هم هزار عدد قورباغه به آن کشور می‌فرستد. در فرودگاه نماینده شرکت انگلیسی مشاهده می‌کند که درب جعبه حاوی قورباغه ‌های ایرانی باز است و از مسؤول تحویل‌دهی سؤال می‌کند که آیا تعداد آنها درست است یا خیر. مرد ایرانی پاسخ می‌دهد که می‌توانید آنها را بشمارید.

مرد انگلیسی پس از اطمینان از صحیح بودن تعداد قورباغه ها، با تعجب می‌پرسد که چطور حتی یک قورباغه هم در طول مسیر از جعبه بیرون نپریده است که در پاسخ می‌شنود:

« اولا هیچ کدام از قورباغه ‌های ایرانی حال پریدن ندارند، ثانیا اگر احیانا قورباغه ‌ای هم قصد پریدن کند، سایر قورباغه ‌ها، پاهای او را می‌گیرند و به پایین می‌کشند!!».

 

 

 

شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم

حرفایی بود تویه قلبم من نگفتم نتونستم

 

 

 

 

کتمان عشق

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود

 و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه .

اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .

بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم .

 من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.

 از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم.

وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه.

 بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ،

به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم .

من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ،

 به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم .

من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ...

قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ،

من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره.

ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ،

قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ،

با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و

 آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم .

من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ،

من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد.

 من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ،

 اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم .

من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ،

 فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،

دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه.

                اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم.

من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه.

 من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی دونم ...

هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ،

عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ،

منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه

 

 

 

 اینم  نتیجه تست شخصیت شناسی که تویه وبلاگ آریا بودو منم امتحانش کردم

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت |