|
|
|
|
شبي ، پسري نزد مادرش كه در آشپزخانه در حال پختن شام بود ، رفت و يك برگه كاغذ را به او داد . مادر دست هايش را با حوله اي تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند صورتحساب : كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار مرتب كردن اتاق خوابم مراقبت از برادر كوچكم بيرون بردن سطل زباله نمره ي رياضي خوبي كه امروز گرفتم جمع بدهي شما به من : 17 دلار مادر لحظه اي به چشمان منتظر پسر نگاهي كرد ، سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب فرزندش اين عبارت را نوشت : بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و دعا كردم براي تمام زحماتي كه در اين سال ها كشيدم تا تو بزرگ شوي بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازي هايت و اگر همه ي اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه ي عشق به تو هيچ است . وقتي كه پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد سم دختری ازدواج کرد و به خانه شوهرش رفت ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت خیلی دوست دارم دلم میخواد داد بزنــم بگم خدایه من خیـــلی دوســـــــــت دارم مثله همیشه دلم برات تنگ شده الان دیگه میخوام بشم همون دختر پارسالی همون دختری که همه اونو به عنوان یه دختره شاد شاد میدونستن و واسه فراموش کردنه غصه هاشون میومدن کنارش و میفهمیدن دنیا خوبی هایی هم داره ولی اونا چشماشونو بستن نه این دختری که الان همش از نا امیدی صحبت میکنه . الان دلم میخواد پر بکشم بیام کنارت . من از دنیا هیچی نمیخوام به این دنیا هم اصلا وابسته نیستم همیشه هم گفتم هر وقت بخوای من حاضرم بیام ولی دلم میخواد موقعی منو پیش خودت ببری که ازم راضی باشی خدا جون خیلی دوست دارم با تمام وجودم میپرستمت کاش زودی از من راضی باشی تا بیام پیشت ولی الان خدا ازت میخوام اگه یه لحظه ازت غافل شدمو تو شرایطی قرار گرفتم که با کارارم تو رو به خشم آوردم دوست دارم قبل از این کارم اصلا تویه این دنیا نباشم چون طاقت قهر تو رو ندارم میخوام بازم احساس کنم کنارمی و تنهام نمیذاری اون موقعیت هایی رو واسم بوجود بیاری که از تعجب صورتم مثله علامت سوال میشد واسه راضی بودنه تو دوست دارم هر کاری کنم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم خیلی دوست دارم فقط میخوام کمکم کنی و هیچ وقت تنهام نذاری از طرف یه بنده ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت سلام به همه بچه ها از تمامی کسایی که از من خواستن برگردم ممنونم نمیخواستم با رفتنم کسیو ناراحت کنم بلکه میخواستم با رفتنم به بقیه آرامش بدم فکر نمیکردم دیگه انگیزه ای واسه نوشتن داشته باشم ولی وقتی دوستای گلی مثله شما رو دارم که تو ناراحتی هام هم تنهام نمیذارین چرا بیخودی خودمو ازشون دور نگه دارم بیخیاله هرچی غم و نگرانیه اصلا همین ناراحتیهاست که زندگی رو شیرین میکنه و باعث میشه آدم ارزشه لحظه هاشو بیشتر بدونه پس این آپو تقدیم میکنم به تمامی دوستان مخصوصا آبجی درساااا از داداش مهدی (شبهای شیراز) ، ندا جون ، غریبه، آبجی شیوا ، جوجو و بقیه کسایی که یادم نیست هم تشکر میکنم امیدوارم بتونم یه روز محبتتونو جبران کنم خیلی خوشحالم که دوستای گلی مثله شما رو دارم به قوله آبجی دنیا زندگی به همه دردسراش می ارزه نوبتی هم باشه نوبته داستانه 3....2....1 قصاب و سگ ... قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند ا قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید . گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش رو فراموش می کنه !!! مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود ;چیزی که شما اون رو بی ارزش می دونید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمته . پس سعی کنیم قدر داشته های خودمون رو بدونیم . دوست نداشته باشم عین خیالتم نیست بدونه تو بمیرم عینه خیالتم نیست یکی هنوز منتظره سه دعا كه به هدر رفت خداوند به يكى از پيامبران بنى اسرائيل وحى كرد كه مردى از امت او سه دعايش نزد من مستجاب است . پيامبر آن مرد را از اين مطلب آگاه ساخت . مرد نيز پيش همسر خود رفت آنگاه زن گفت از خدا بخواه من از زيباترين زنان باشم . مرد دعا كرد به شوهر پير و فقير خود اعتنا نمى كرد و روش ناسازگارى و بدرفتارى را به همسرش در پيش گرفت. مرد مدتى با او مدارا نمود هنگامى كه ديد روز به روز اخلاق او بدتر مى شود ديگر رفتارش قابل تحمل نيست ، دعا كرد زندگی چون دود سیگاریست بی مقصد .......... رهی دارد بسوزد همچو کبریتی ........که عمر کوتهی دارد ............ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
در آخر: این گل تقدیم به آبجی درساااااا ی خودم ، داداش فرشادی و آبجی دنیای گلم و تمامی بچه های بلاگفا ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت مردي پس از عمري تلاش و كوشش ثروت كلاني برادر زاده ي دومي پس از تميز شدن دفتر كار ، دسته دسته ، بادكنك هاي پر شده از گاز هليوم مي آورد و در دفتر كار قرار مي دهد ، به صورتي كه بهتر و بيشتر از اسفنج فضاي اتاق را پر ميكند . نجار باز نشسته نجار مسنی که در شرف بازنشسنگی بود ، به رئیسش گفت « ما نجار خانه زندگی مان هستیم . نگاه ما و تصمیماتی که در امروز میگیریم ،خانه فردای ما را می سازد .» Some time it is hard to put feeling in to words But I want you to know How you wffect me تکه سنگ یک پادشاه میبینه بازرگانان و کسبه و بعضی مردم میان و اون تکه سنگ رو میبینن و چندتا هم غر یکی دستش رو بلند نمیکنه و حداقل اون سنگ رو تکون بده یکی میگفت : عجب آبادیه ! چه قدر بی در و پیکره ! هیچ نظمی اینجا نیست . یکی دیگه میگفته: چه حاکم بی لیاقتی داره ! چرا کسی مسئول نیست؟ خلاصه اش این میشه که تا غروب اون تکه سنگ سد معبر میکنه و همه به جز حرف و غر کاری نمیکنن پادشاه فقط تاسف می خوره ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت روزی کشور انگلستان مرد انگلیسی پس از اطمینان « حرفایی بود تویه قلبم من نگفتم نتونستم کتمان عشق وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد . بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم بعد از 2 به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه ! اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه
اینم نتیجه تست شخصیت شناسی که تویه وبلاگ آریا بودو منم امتحانش کردم ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت |