|
|
|
|
نژاد پرست وقتي به دنيا امدم شایعه سر راه كه به خانه مي آيي پرهايش را بكن و يكي يكي در راه بريز» زن اگر چه تعجب كرد ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت يه روز مسوول فروش جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… تشخیص زیبای از زشتی روزی زیبایی زیبایی اندکی بعد از دریا بیرون آمد و اثری از لباس خود ندید دسته نوازش روزی در یک دهکده کوچک ، معلم مدرسه بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم متعجب شده بودند.
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان ، پسرک به خواهرش نگاه کرد آماده باش زنگ بعد حساب داریم دل شکستن هنر نمیباشد ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد...پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانيت گفت پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت يک سقا در هند، دو کوزه بزرگ داشت که آنها را به دو سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت.در يکي از کوزه ها ترک کوچکي وجود داشت. بنابراين، کوزه سالم هميشه حداکثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، ولي کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد. به مدت دو سال، اين کار هر روز ادامه داشت و سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه ارباب مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار مي کرد اما کوزه شکسته ي بيچاره، از نقص خود شرمنده بود بعد از دو سال، روزي در کنار رودخانه، کوزه شکسته به سقا گفت: «من از خودم شرمنده ام و مي خواهم از تو معذرت خواهي کنم.» سقا پرسيد: «چه مي گويي سقا دلش براي کوزه ي شکسته سوخت و با همدردي گفت: در حين بالا رفتن از تپه، کوزه ي شکسته، خورشيد را نگاه کرد که چگونه گل هاي کنار جاده را گرما مي بخشد واين موضوع، او را کمي شاد کرد سقا گفت قصده این قوم فریب است بیا برگردیم نخده اش سردو غریب است بیا برگردیم دفتر عشق نجیب است بیا برگردیم جایه عشق بی وفایی رسم است بیا برگردیم حکمت حوادثه زندگی پادشاهی وزیری با تدبیر داشت. روزی پادشاه به همراه وزیر برای شکار کردن به جنگل رفت. بر اثر بی احتیاطی،پادشاه با وسیله ی شکاری پای خود را به شدت زخمی کرد،دلیل و حکمت این اتفاق را از وزیرش پرسید.وزیر پاسخ داد: "هر اتفاقی که می افتد بهترین است" پادشاه از سخن وزیر خشمگین شد کنند چیست؟ وزیر باز هم در پاسخ گفت: "هر اتفاقی که می افتد بهترین است" مدتی گذشت تا پادشاه به طور نسبی بهبود یافت وزیر همچنان زندانی بود و پادشاه تصمیم گرفت این بار بدون حضور وزیرش به شکار برود. در جنگل پادشاه و همراهانش گرفتار آدمخوار ها شدند!!! آن ها دست و پای همه را بستند و به اردوگاهشان بردند هنگام انجام مراسم و آماده کردن دیگ ها،متوجه زخم پای پادشاه شدند از آن جایی که آدم خوارها افراد زخمی را نمی خورند پادشاه را به وسط جنگل بردند و آزاد کردند. در این هنگام پادشاه به یاد حرف وزیرش افتاد.او فکر کرد زخمی نمی شد.امروز در کام آدمخوار ها بود و اگر آن روز دستور زندانی کردن وزیر نمی داد،امروز وزیر همراه او به برای شکار به جنگل می رفت و طمعه ی آدمخوار ها می شد.او لبخندی زد "هر اتفاقی که می افتد بهترین است" كيسه كوچك چاي تمام عمر دلباخته ليوان شد ولي هربار كه حرف دلش را مي زد صدايش توي آب جوش مي سوخت كيسه كوچك چاي با يك تكه نخ رفت ته ليوان حرف دلش را آهسته گفت: ليوان سرخ شد
سلام بچه ها خبر خبر داشیم بعد از 10 سال اومد 10 سال نبود خوو خیلی وقت بود سر نزده بود واسه من این چند وقت مثه ده سال طول کشید قلبونش برم ولی دلیلش قانع کننده بود واسه همین بخشیدمش حالا خبره مهم که به داداش محسن ربط داره >>>>> علاقه دات کام <<<<< سایتیه که داداشی تو این چند وقت که بهم سر نمیزده زده هرکی دوست داره میتونه بره به سایتش اسمه سایتش اون بالا نوشته علاقه دات کام همه چی توش هست داداش محسن افتتاح سایتتو بهت تبریک میگم خیلی خیلی جالب بود امیدوارم همیشه و همه جا موفق باشی اینم آدرسه سایتش: علاقه دات کام ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت |