|
|
|
|
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی.روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،خیابان ساکت بود رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،مثل فروختن یک دانه سیب بود ،حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد . ... - آی دزد - ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ... سرباز ویتنامی سربازی که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه برگردد در تماس تلفنی خود از سانفرانسیسکو به والدینش گفت:پدر و مادر عزیزم ، جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه باز گردم.ولی خواهشی از شما دارم.دوستی دارم که مایلم او را به خانه بیاورم.والدین او در پاسخ گفتند:ما با کمال میل مشتاقیم او را ملاقات کنیم. پ ن. دوستای گلم میدونم بهم لطف داریدو با نظراتتون منو خوشحال میکنید ولی یه خواهشی ازتون دارم .میخوامم اگه نظر میدید از این شکلکا واسم نذارید آخه بعضی بچه ها ای دی اس ال ندارن. تا بخوان صفحه نظراتو باز کنن ده سال طول میکشه یک نمونش هم خود من . که این شکلکا تو یه کامنت دونیتون اعصاب واسم نمیذاره امیدوارام از حرفم ناراحت نشده باشید این پی نوشت هم به خواسته بچه ها گذاشتم . قربانه همگی آبجی سارا ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت مشتی از خاک کربلا حضرت جبرئیل (ع) پس از انکه سالار شهیدان حضرت امام حسین (ع) متولد شد مشتی از خاک کربلا را به پیامبر اکرم(ص) دادو عرض کرد: این خاک آن زمینی میباشد که حسین(ع) در آن کشته میشود ،پیامبر آن خک را به یکی از همسرانش (ام سلمه) داد و فرمود : این خاک را نگه دار هرگاه تبدیل به خون شد بدان که حسین شهید شده است کربــــلا بــوی گـــل یـــاس داره جــای پـای عـمو عبـــاس داره کربــــلا بــوی گـــل لالــه میـده کربـــلا به سینه ها نـاله میـده گوش بده صدایی از خیـمه میاد صـــدای رقیــه با عمــه میـاد عمه جان دست باباخونی شده گمونم شش ماه قربونـی شده بــمیرم ، طــوری قـدم بر میداره روی آمــــدن به خیـــمه نــداره کربـــلا دیگه تو رو دوست ندارم آخـه تو دیــدی که بابا نــدارم دیدی و گذاشتی خیمه بسـوزه دامـــن و مـــوی رقیـــه بسـوزه گفتند هر وقت آب نوشیدی بگو یا حسین اما این روزها که آب را میبینی و نمیتونی بنوشی آرام بگوو یا اباالفضل گفتگوی جنیان با امام حسین (ع) افواجی از مسلمانان جن حضور امام حسین (ع) آمدند و عرض کردند : ای سید ما، ما شیعیان و یاران تو هستیم ، هر چه بفرمائی انجام دهیم و اگر بفرمائی خود در اینجا باش و ما همه دشمنانت را بکشیم ، حسین (ع) فرمود : اگر من در اینجا بمانم ، این مردم بخت برگشته چگونه امتحان و آزمایش شوند و چه کس در قبرم که در کربلاست بخوابد ، خدای تعالی روزی که زمین را کشیده آن را برایم گزیده و پناگاه شیعیانم نموده و امان دنیا و آخرت آنان گردانیده . جنیان گفتند : ای دوست خدا و زاده دوست خدا ، اگر اطاعت شما بر ما فرض نبود و کشتار بر ما حرام نبود ، همه دشمنانت را پیش از آنکه دست به تو یابند می کشیم ، به آنها فرمود : بخدا ما به کشتن تواناتر از شما ئیم ولی باید هر کسی با بنیه هلاک شود و بنیه هدایت شود . قیامت بی حسین غوغا ندارد شفاعت بی حسین معنا ندارد حسینی باش که در روز محشر نگویند که چرا پرونده ات امضا ندارد ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت به نام خدايي كه هستي را با مرگ ، دوستي رابي رنگ ، زندگي را با رنگ ،عشق را رنگارنگ ، رنگين كمان را هفت رنگ ، شاپرك را صد رنگ ... و من را دلتنگ دوستان آفريد ... جدیدترین شغل از زبان معلم این دانش آموز " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده که بطور مثال میتوان این رشته ها را نامبرد: من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک اي اشك آهسته بريز كه غم زياد است ماجرای ایشبیل !!! یه روز یه بنده خدایی که لکنت زبون داشت و سر زبونی هم حرف می زد ، میره داروخونه . به دکتر داروساز می گه دکتر می گه : چی ؟ باز می پرسه : ایشبیل دارین ؟ دکتر که هم سرش شلوغ بود و هم متوجه حرفش نمی شد به یکی از کارکنان داروخونه که اون هم از قضا لکنت زبون داشت و سرزبونی هم حرف می زد ، می گه : بیا ببین اون بنده خدا میاد سراغ مشتری و ازش می پرسه : چی می خوای داداش ؟ و جواب می شنوه : ایشبیل !! . دارین ؟! داروخونه چی جواب می ده : آره . یه ساعت بعد که داروخونه خلوت می شه ، دکتر داروساز از کارمندش می پرسه : ببیننم جواب می ده : بله . دکتر داوساز که خیلی دوست داشت بدونه اون بنده خدا چی می خواست می گه : خوب اون چی می خواست ؟ کارمندش که لکنت زبون داشت عین همون مشتری می گه : ایشبیل . دکتر که اصلا متوجه نمی شد کارمند داروخونه می ره سراغ داروها و بعد از دو سه دقیقه برمی گرده و با ناراحتی عکسا خیلی کوچیک هستن بعدا درستش میکنم قربونه همگی آبجی سارا ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت |