تبليغاتX
خط خطي هاي خاله سارا









بازم سلام

سلامی به تمام دوستای گلم .خیلی بیمعرفت شدمه مگه نه؟؟؟؟هی هی

باور کنید دیگه مثه سابق نمیتونم بیام نت وگرنه از خجالت همتون درمیومدم

خیلی دوستون دارم وهیچوقت فراموشتون نمیکنم ولی مشکلاته دیگه خواهـــــــــــــــر

سلامی به آبجی دنیای خودم سلامی به داداش فرشادم سلامی به ندا جون وخیلی های دیگه که نمیخوان یا شرایط طوری شده که نمیشه بیان نت . دلم واسه همتون تنگ شده مخصوصا واسه آبجی دنیام که یه روزی عزیز ترینو بهترین آبجی واسم بود و هست .بیشتر اوقات به عشق اون سیستمو روشن میکردم ولی الان حیف که نمیتونه بیاد .حق هم داره .هرکسی یه مشکلی داره ولی مینویسم به امید روزی که بیایو بهم بگی میمونم .بیایو بگی مشکلت حل شده و....

خیلی دوست دارم عزیزم

اگه حرفی هم زدمو ناراحتت کردم فقط به خاطر این بود که دوریت خیلی واسم سخته و باور اینکه بخوای تنهام بذاری عذاب میده  ولی چون دوست دارم تحمل میکنم و انتظار روزی رو میکشم که برگردی .هر پستی هم که میزنم مطمئن باش به امید اینه که یه کامنت از تو توش به ثبت برسه که بیای و بگی واسه همیشه کنارم میمونی  

از همه دوستای گلم که این مدت بهم سر میزدن ممنونم ازاین به بعد سعی میکنم ماهی یک بار پست بزنم تا بتونم به همتون سر بزنم و از خجالتتون دربیام

 

بریم سراغ داستانهای تکراریه خودمون

دسسسس دسسسسس

  

میگن مردا جنبه ندارن یعنی این!!!

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض كند

 

. مرا وادار كرد سیگار و مشروب را ترك كنم . لباس بهتر بپوشم ، قماربازی نكنم، در سهام سرمایه‌گذاری كنم و حتی مرا عادت داده كه به موسیقی كلاسیك گوش كنم و لذت ببرم ! دوستش گفت: اینها كه می‌گویی كه چیز بدی نیست ! مرد گفت: ولی حالا حس می‌كنم كه دیگر این زن در شان من نیست !

 

 

 

ریسمان پاره

 

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.

ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.

کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟ 

جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.

طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ، 

طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند.

سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت:

اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت طناب من کدام است ؟ 

ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم،
خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ...

مرد قبول کرد .

ابلیس خنده کنان گفت :

عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!

 

 

 

عشق پول چه میکنه!!!

بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد

همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد.

زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه .همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود.

تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين .بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت

پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود

پيتر گفت: خوبه… چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!!

(بابا زنای خارجی هم خیلی ریلکس هستن ها !!!!)

 

 

نامردی بیشتر مردها

پنج سال از ازدواجشان میگذشت و هنوز بچه دار نشده بودند آن شب قرار بود صبح فردا به آزمایشگاه بروند تا بفهمند کدامشان ایراد دارند.

مسعود با تردید پرسید:مینا اگر من مریض باشم چیکار میکنی؟

مینا پوزخندی زد:سوال داره؟خب معلومه پات وایمیستم!

پنج روز بعد وقتی مسعود به خونه اومد یادداشت مینا رو روی آینه دید:«مسعود جان مقصر  من هستم.......اگر دلت خواست من خانه مادرم هستم...بیا دنبالم..»

مسعود اما نرفت نه آن شب و نه هیچ وقت دیگر! و سه ماه پس از طلاق دادن مینا با دختر خاله زیبای خود مریم ازدواج کرد.

سال بعد وقتی مسعود و مریم به آزمایشگاه رفتند تا دلیل  بچه دار نشدنشان را بپرسند دکتر رو به مسعود گفت:«به خانم اولتان هم گفته بودم شما هرگز امکان پدر شدن را پیدا نمیکنید...»

مریم بین راه به خانه پدرش رفت و برای روز محضر با شوهرش قرار گذاشت اما مسعود نمیدانست چگونه به سراغ مینا برود....؟!!(عجب مرد پروووویه ها)

 

این دخمله خودمه

 

میدونم بعضیا نمیخونن ولی همین که سر میزنن واسم کافیه این داستانها رو همونطور که گفتم واسه خودمه که میذارم و کسایی هم که نظرشونو راجب پستام میگن لطف دارن و از همین جا ازشون تشکر میکنم

امیدورام سال جدید به معرفتمون افزوده بشه الهی آمین (هی هی هی)

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت |