|
|
|
|
شيشه و آيينه
جوان ثروتمندی گفت : آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد. گفت : خودم را می بینم. آینه و پنجره هردو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند ، شیشه . اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی . . اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می شود ، تنها خودش را می بیند . درخواست از خدا یه روز یکی از خدا می پرسه: خدایا ۱۰۰۰ سال برات چقدره؟ سیرک یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند پرشينگ ژنرال پرشينگ بعد از مرگ او يك مدرسه در نزديكي مجسمه قرار داشت، و بعضي از پسربچهها هر روز در مسير مدرسه و برگشت به خانه از كنار آن ميگذشتند. بعد از چند ماه بعضي از آنها هر وقت كه از كنار مجسمه ميگذشتند شروع به گفتن «صبح به خير پرشينگ» كردند در يك روز شنبه يكي از كوچكترين اين پسرها با مادرش به فروشگاه ميرفت روان پزشك به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم عيد قربانو به همگي تبريك ميگم ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد پیرمرد و دخترک فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آب نمای سنگی. - نه. شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد ، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت... نقاب مرد زن از پشت خط گفت:سلام.وقت داری با هم حرف بزنیم؟ - سلام و زیر چشمی به زن٬ که کنارش نشسته بود٬نگاه کرد - همسرت اون جاست؟ مرد دست دور گردن زن انداخت:آره - پس بعدن تماس می گیرم.خداحافظ. - خوبه.خداحافظ. گوشی را روی میز گذاشت.دست دور کمر زن انداخت. او را به طرف خودش کشید زن با دو دست او را به عقب هل داد :کی بود؟ - یکی از دوستام. - پس چرا رنگت پرید؟ - نه٬ نه.چیز خاصی نیست. زن٬صورت نزدیک صورت او برد. آهسته پرسید:همسرت بود؟ عجب آدمايي پيدا ميشن هاهاها ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت |