تبليغاتX
خط خطي هاي خاله سارا









شیشه و آیینه

شيشه و آيينه

جوان ثروتمندی  نزد عارفی  رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست . عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید : چه می بینی؟

گفت : آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید : در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی ؟

گفت : خودم را می بینم.
ــ دیگر دیگران را نمی بینی!

  آینه و پنجره هردو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند ، شیشه . اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی .
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن . وقتی شیشه فقیر باشد ، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند

. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می شود ، تنها خودش را می بیند .
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشم هایت برداری ، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.

درخواست از خدا

یه روز یکی از خدا می پرسه: خدایا ۱۰۰۰ سال برات چقدره؟
خدا می گه:به اندازه ی یک دقیقه!
باز از خدا می پرسه:خدایا ۱۰۰۰۰۰۰۰ دلار برات چقدره؟
خدا می گه: به اندازه ی یک ریال!
می گه: پس خدا یک ریال به من بده!
خدا می گه: باشه فقط یک دقیقه صبر کن!!!

 

سیرک

 یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند  . به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.
مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد  . وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:«چند عدد بلیط میخواهید؟» پدر جواب داد: «لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.» متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟ » متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرارکرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: «ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!» مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر میشد، گفت: «متشکرم آقا.»   پدر خانواده مرد شریفی بود، ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.

 

پرشينگ

ژنرال پرشينگ  يكي از يكي از افسرهاي مشهور آمريكا بود. او در ارتش آمريكا بود، و در جنگ جهاني اول در اروپا جنگيد.

بعد از مرگ او   ، بعضي از مردم زادگاهش مي‌خواستند ياد او را گرامي بدارند، بنابراين آن‌ها مجسمه‌ي بزرگي از او كه بر روي اسبي قرار داشت ساختند.

يك مدرسه در نزديكي مجسمه قرار داشت، و بعضي از پسربچه‌ها هر روز در مسير مدرسه و برگشت به خانه از كنار آن مي‌گذشتند. بعد از چند ماه بعضي از آن‌ها هر وقت كه از كنار مجسمه مي‌گذشتند شروع به گفتن «صبح‌ به خير پرشينگ» كردند  ، و به زودي همه‌ي پسرهاي مدرسه اين كار (سلام كردن به مجسمه) را انجام مي‌داند.

در يك روز شنبه يكي از كوچكترين اين پسرها با مادرش به فروشگاه مي‌رفت . وقتي كه از كنار مجسمه گذشت گفت: صبح به خير پرشينگ، اما ايستاد و به مادرش گفت: مامان، من پرشينگ را خيلي دوست دارم، اما آن مرد خنده‌دار كه بر پشتش سواره كيه؟

روان پزشك

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک    پرسیدم شما چطور می‌فهمید  که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ 

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم  و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم . آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه!   آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟ 

 

عيد قربانو به همگي تبريك ميگم

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت |


عشقه واقعی

 

يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد . پل نزديك ماشين كه رسيد .پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد  و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است ". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله ، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد . او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.***

 

 

 

 پیرمرد و دخترک

فاصله دخترک 

تا پیرمرد 

یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آب نمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟  
- نه.
- مطمئنی؟  

- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.  
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید    و  به طرف دوستاش دوید، 

شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد ،کیفش رو باز کرد،

عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

 

 

 

  نقاب

مرد  گوشی را برداشت.به شماره  نگاه کرد آن را در گوش گذاشت .

زن از پشت خط گفت:سلام.وقت داری با هم حرف بزنیم؟

- سلام

و زیر چشمی به زن٬ که کنارش نشسته بود٬نگاه کرد :الان نه  .

- همسرت اون جاست؟

مرد دست دور گردن زن انداخت:آره.

- پس بعدن تماس می گیرم.خداحافظ.

- خوبه.خداحافظ.

گوشی را روی میز گذاشت.دست دور کمر زن انداخت. 

او را به طرف خودش کشید    :کجا بودیم عزیزم؟

زن با دو دست او را به عقب هل داد :کی بود؟   

- یکی از دوستام.

- پس چرا رنگت پرید؟

 - نه٬ نه.چیز خاصی نیست.

زن٬صورت نزدیک صورت او برد.

آهسته پرسید:همسرت بود؟

 

عجب آدمايي پيدا ميشن هاهاها

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت |