به نام خدايي كه هستي را با مرگ ، دوستي رابي رنگ ، زندگي را با رنگ ،عشق را رنگارنگ ، رنگين كمان را هفت رنگ ، شاپرك را صد رنگ ... و من را دلتنگ دوستان آفريد ... 

جدیدترین شغل
از زبان معلم این دانش آموز
: مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟
" و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده که بطور مثال میتوان این رشته ها را نامبرد:
.057.th.png)
" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند
... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است. خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم
. پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم
. شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است
. ناخن هایش لاک دارند
و همیشه لباس های قشنگ می پوشد
. ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد
. مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم
ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند
، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است. آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند.
برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس
این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکارهایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند.
.288.th.gif)
من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک
. بابا می خواست من را ببرد پارک
، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند
. آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند.
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم
بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند"
.th.gif)
.007.th.jpg)
اي شمع آهسته بسوز كه شب دراز است
اي اشك آهسته بريز كه غم زياد است .th.gif)


ماجرای ایشبیل !!!
یه روز یه بنده خدایی که لکنت زبون داشت و سر زبونی هم حرف می زد ، میره داروخونه . به دکتر داروساز می گه
: ایشبیل دارین ؟
دکتر می گه : چی ؟ .th.gif)
باز می پرسه : ایشبیل دارین ؟
دکتر که هم سرش شلوغ بود و هم متوجه حرفش نمی شد به یکی از کارکنان داروخونه که اون هم از قضا لکنت زبون داشت و سرزبونی هم حرف می زد ، می گه : بیا ببین
این بنده خدا چی می خواد .
اون بنده خدا میاد سراغ مشتری و ازش می پرسه : چی می خوای داداش ؟ .514.th.gif)
و جواب می شنوه : ایشبیل !! . دارین ؟!
داروخونه چی جواب می ده : آره .
خوبشو هم داریم . و می ره و براش میاره .
یه ساعت بعد که داروخونه خلوت می شه ، دکتر داروساز از کارمندش می پرسه : ببیننم
! کار اون بنده خدا رو راه انداختی ؟
جواب می ده : بله . .a05.th.gif)
دکتر داوساز که خیلی دوست داشت بدونه اون بنده خدا چی می خواست می گه : خوب اون چی می خواست ؟ .859.th.gif)
کارمندش که لکنت زبون داشت عین همون مشتری می گه : ایشبیل .
دکتر که اصلا متوجه نمی شد
اون چی می گه و حالا خیلی هم علاقمند شده بود بدونه ایشبیل چیه بهش گفت : خوب برو یه کمی از اون ایشبیل برای من بیار .
کارمند داروخونه می ره سراغ داروها و بعد از دو سه دقیقه برمی گرده و با ناراحتی
می گه : آقای دکتر ! همون یه دونه ایشبیل رو بیشتر نداشتیم که اونو هم دادم رفت . .0cd.th.gif)
عکسا خیلی کوچیک هستن بعدا درستش میکنم قربونه همگی
آبجی سارا
