امید....
چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به
گوش مي رسيد ...
شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا
روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي ميرم.......
سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد.
شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز
ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجودندارد که ديگرروشن بمانم........
سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت...
شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که
ديگرروشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و
اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين
کسان خود عشق بورزند..............
طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد...
ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،
گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه
روشن بمانيد.........
سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس...
شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم
بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن امـــيد هستم...
با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را
برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد ...





زندگی چون دود سیگاریست بی مقصد
رهی دارد بسوزد همچو کبریتیکه عمر کوتهی دارد
زهشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد .

حقیقت و دروغ
روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم ؟
حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد آن دو با هم به کنار ساحل رفتند. وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را در آورد دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت .
ازآن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود
بدلیل وحشتناک بودن عکس حذفش کردم









نظرتونو در باره این عکس بگید.

+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 11:22  توسط یه تنها
|