تبليغاتX
خط خطي هاي خاله سارا - آزمون مادر زن









آزمون مادر زن

 

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند . یک روز او تصمیم گرفت که میزان علاقه دامادهایش را نسبت به خود ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که هر دو کنار استخر قدم می زدند ، به عمد وانمود کرد که پایش لیز خورده است و خود را درون استخر انداخت.

 دامادش فوری شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد. فردا صبح یک ماشین پژو 206 نو جلوی در خانه داماد بود ر روی شیشه اش نوشته بود : "متشکرم  ! از طرف مادر زنت."
زن همین کار را با داماد دوم هم کرد و این بار هم داماد فوری شیرجه رفت توی آب و جان مادر زن را نجات داد.
داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو 206 نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود : " متشکرم  از طرف مادر زنت."

نوبت به داماد آخری رسید.  زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد اما داماد از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد که وقتش رسیده که این زن از دنیا برود، پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم ؟

همین طور ایستاد تا مادرزنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین " بی ام و " آخرین مدل جلوی در خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود : " متشکرم  از طرف پدرزنت. "

 

 

 مجمل

پرويز جوان 20 ساله اي  که براي خريد وسايل خانه به بازار رفته بود، اجناس خريداري شده را پشت در گذاشت و زنگ خانه را به صدا در آورد. وقتي پدر پرويز در را باز کرد، زنبيل را پشت در ديد ولي از پرويز خبري نبود. او زنبيل را به خانه برد. مادر پرويز وقتي اجناس خريداري شده را از داخل زنبيل بيرون مي آورد، نامه اي توجهش را به خود جلب کرد. پرويز خطاب به پدر و مادرش نوشته بود : از شدت خجالت ديگر به خانه نخواهد آمد . واقعه چنين بود که پرويز هنگامي که از خريد به منزل مي گشت ناگهان متوجه دختري خوش اندام چادري شد که از حمام محله بيرون آمد و توي کوچه به راه افتاد. پرويز ناگهان قدم هايش را تند کرد تا به يک قدمي دخترک رسيد و در حالي که تماشاي پيچ و تاب اندام دختر او را از خود بي خود کرده بود دست انداخت تا چادر دختر را از سرش بکشد و در همين لحظه متلک بسيار رکيکي نثار دختر کرد. دخترک ناگهان به عصبانيت برگشت و يک سيلي محکم به گوش پرويز زد و در همين لحظه ناگهان هر دو بر جاي خود ميخکوب شدند ، چون دختري که از حمام به طرف خانه مي رفت عصمت، خواهر پرويز، بود.

 

و اما چت

پسر : سلام.خوبی؟مزاحم نيستم؟

دختر : سلام. خواهش می کنم


پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟


دختر‌: تهران/نازنين /۲۲ دختر‌


پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنينه.


دختر: مرسی!شما مجردين؟ 

پسر: بله. شما چی؟ازدواج کردين؟

دختر: نه. منم مجردم. راستی تحصيلاتتون چیه ؟

پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه ام آی تی امریکا دارم شما چی ؟ 

دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم

پسر:چه عالی!واقعا از آشناييتون خوشحالم WOW 

دختر : مرسی. 

راستی شما کجای تهران هستين؟ 

پسر: من بچه تجريشم. شما چی؟ 


دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجريش می شينين؟ 


پسر: خيابون دربند. شما چی؟ 


دختر : خيابون دربند؟  کجای خيابون دربند؟ 


پسر : خيابون دربند. خيابون...... کوچه......پلاک....شما چی؟ 


دختر: اسم فاميلی شما چيه؟  


پسر: من؟ حسينی! چطور؟ 


دختر: چی ؟وحيد تويی ؟ خجالت نمی کشی چت می کنی ؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانيکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟ 


پسر : اِ عمه ملوک شمائين ؟چرا از اول نگفتين؟راستش! راستش !دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فريده.... آخه می دونين...........


دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت ميدی؟می دونم به فريده چی بگم!


پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزی نگين !اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فريبرز چيزی نمی گم 


دختر:‌ او و و و م خب! باشه چيزی بهش نميگم.ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستی من بايد برم عمو فريبرزت اومد. بای 


پسر: باشه عمه ملوک! بای......

 

فالوده

آورده اند روزی سلطان محمود به وزیرش گفت آیا شخصی باشد که فالوده نخورده باشد وزیر گفت ای پادشاه بسیارند که فالوده نخورده اند و ندانند. پادشاه گفت چنین کسی نیست. وزیر میگفت هست و پادشاه می گفت نیست. تا آخر الامر مبلغی زر مهیا کرده بین ایشان شرط شد که اگر وزیر چنین کسی پیدا کند مبلغ زر را از پادشاه بگیرد و اگر پیدا نکند وزیر آن مبلغ را دادنی باشد. پس از این قرار وزیر به جست و جوی چنان کسی بیرون آمد گذرش به بازار بز فروشان افتاد از قضا لر مرز نشینی را دید با خود گفت این جماعت در سر مرز بوده اند و شهر و ابادی ندیده اند پس آن شخصه لر را به خدمت پادشاه آورد. پادشاه فرمود قدری از فالوده آوردند پادشاه به آن مرد لر گفت هرگز از این نعمت چیز خورده ای مرد لر گفت خیر پادشاه نخورده ام پادشاه گفت می دانی این چه چیز است و چه نام دارد؟ مرد لر گفت نامش به یقین نمی دانم ولی به گمان من چیزی می رسد. در آن سر مرز که ما هستیم مردی است که از ما به عقل و ادراک قابل و برتر است و هر ساله یک مرتبه به شهر می اید از قضا روزی از شهر آمده بود و می گفت در شهر حمام های خوب ساخته می شود بنده را چنین کمان است که این حمام هست چون پادشاه این را شنید بسیار خندید و فرمود مبلغ را به وزیر بدهد وزبر گفت پادشاها بفرما تا دو برابر بدهند زیرا دو بار برده ام زبرا این مرد نه فالوده دیده نه حمام. پادشاه فرمود دو برابر بدهند

پي  نوشتهاي من و خان داداش

پ ن 1:  ماه مبارک رمضان رو به همه دوستاي گلم تبريك ميگم اميدورام واسه همتون ماه پر بركتي باشه

پ ن ۲: اینم آدرس جدید وب  منو خان داداشه که داداشی زحمتشو کشیده   wWw.KhaleSara.Tk

پ ن ۳ : میگن تا ۳ نشه بازی نشه منم واسه همین این پ ن ۳ رو گذاشتم هی هی هی

 

آن سوی ناکامی ها خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست

 آخر نوشت : شرمنده همه رو خبر نکردم آخه نصفه شبه مامی داره با گیس از پای سیستم بلندم میکنه هی هی هی تابعد بای بای

 

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط خاله خانم و خان داداش| لينک ثابت |