مردی که همسرش را از دست داده بود
دختر سه ساله اش
را بسیــار دوست می داشت.gif)
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
. پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد
. با هیچکس صحبت نمی کرد.سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید
، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک
در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .

هر فرشته شمعی در دست داشت
و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت
و او را نوازش داد
از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟.gif)
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود
، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

.gif)
مزرعه سیب زمینی
پیرمردی
تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود . تنها پسرش
که می توانست به او کمک کند در زندان بود
.پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت
و وضعیت را برای او توضیح داد:
“پسرعزیزم من حال خوشی ندارم
چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم
، چون مادرت
همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام.
اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. ”
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد.th.gif)
«پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.»
۴صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران FBI
و افسران پلیس
محلی دیده شدند, و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم..gif)

.gif)
پرستاری از پدر
مردی چهار پسر داشت. هنگامی که در بستر بیماری افتاد
، یکی از پسرها
به برادرانش گفت
: «یا شما مواظب پدر باشید و از او ارثی نبرید، یا من پرستاری اش می کنم و از مال او چیزی نمی خواهم؟!» برادران با خوش حالی نگه داری از پدر را به عهده او گذاشتند و رفتند. پس از مدتی پدر مُرد.
شبی پسر در خواب دید که به او می گویند در فلان جا، صد دینار است
، برو آن را بردار، اما بدان که در آن خیر و برکتی نیست!
پسر سراغ پول ها نرفت. دو شب بعد هم همان خواب ها تکرار شد تا آن که در شب سوم خواب دید که می گویند، در فلان مکان یک درهم است. آن را بردار که پرخیر و برکت است!
پسر صبح از خواب برخاست و همان جایی که خواب دیده بود، رفت و یک درهم را برداشت. در راه با آن دو ماهی خرید.
هنگامی که شکم آن ها را پاره کرد، در شکم هر کدام یک دُر یافت. یکی از دُرها را به درگاه سلطان برد.
پادشاه که از آن خوشش آمده بود، پول زیادی به پسر داد و گفت: «اگر لنگه دیگر آن را بیاوری، پول بیش تری می گیری!»
پسر دُر دیگر را نیز به قصر شاه برد. سلطان با دیدن دُر به وعده اش عمل کرد و پسر به برکت احترام به پدرش از ثروت مندترین مردان روزگار شد.
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
سیگار کشیدن
در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد
: «فكر مي كني آيا مي شود
هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»
ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش
نمي پرسي؟»
جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.».gif)
كشيش پاسخ مي دهد
: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»
جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.
ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.».gif)
ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم ؟».gif)
كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»
پ ن۱ : شرمنده یه مدت نبودم . یه مشکلی واسم پیش اومد که باید یه مدت از نت فاصله میگرفتم (خاله سارا)
پ ن ۲: این پستو خان داداش تهییه کرده بود ولی واسه فعال کردنش دسترسی به نت نداشت واسه همین من این کارو کردم
پ ن ۳: از البرزی - فاطیما خانم -روژان - و آرتا جونمم که توی این مدت بهم سر زدن تشکر میکنم